گاهی یک نفر گریه میکند و هزاران نفر احساس میکنند اشک او را میفهمند.
نه چون زندگی او را از نزدیک میشناسند. نه چون دقیقاً میدانند پشت آن بغض چه گذشته است.
چیزی در چهره، سکوت یا صدای شکسته او، تجربهای آشنا را زنده میکند.
در روزهای پایانی تیر ۱۴۰۵، پس از مجموعهای از بحثها و حاشیههای مربوط به جام جهانی، سایت فوتبال ۳۶۰ از دسترس خارج شد. فردوسیپور در پخش زنده گفت توضیح رسمی دریافت نکرده و امیدوار است ماجرا تنها یک مشکل فنی باشد. خبرگزاری ایسنا نیز گزارش کرد که این اتفاق در شب ۲۹ تیر و همزمان با برنامه زنده او رخ داده است.
مدتی بعد تصاویری از بغض و گریه او در پخش زنده منتشر شد. در همان روزها، جملهای از او بازتاب گستردهای پیدا کرد: «من هیچوقت بلهقربانگو نبودم.»
واکنش بسیاری از مردم فقط همدردی با یک مجری ورزشی نبود.
انگار اتفاقی که برای او افتاده بود، بخشی از زندگی خودشان را به یادشان میآورد.
عادل فردوسیپور برای مردم فقط یک مجری نیست
رابطه مردم با چهرههای عمومی همیشه بر پایه آشنایی مستقیم شکل نمیگیرد.
ما ممکن است سالها صدای کسی را شنیده باشیم. با او فوتبال دیده باشیم. از شوخیهایش خندیده باشیم و از سؤالهایش احساس رضایت کرده باشیم.
او وارد خاطرات زندگی ما میشود.
بخشی از شبهای دوشنبه، جامهای جهانی، مسابقات مهم و گفتوگوهای خانوادگی با حضور صدای او ثبت میشوند.
پژوهشهای مربوط به روابط فرااجتماعی نشان میدهند مخاطبان میتوانند با چهرههای رسانهای پیوندی یکطرفه اما از نظر عاطفی معنادار بسازند. این پیوند گاهی با هویت، استقلال و برداشت افراد از خودشان ارتباط پیدا میکند.
پس ناراحتی برای عادل الزاماً به معنای شیفتگی افراطی به یک فرد مشهور نیست.
او برای بخشی از جامعه حامل معناست.
ممکن است نماینده صداقت حرفهای، علاقه به کار، ایستادگی، خاطرات جوانی یا دورانی باشد که مردم احساس میکردند کسی پرسشهایشان را با صدای بلند مطرح میکند.
وقتی چنین فردی محدود میشود، مخاطب فقط نگران شغل او نیست. معنایی که آن فرد نمایندگی میکند نیز در معرض تهدید قرار میگیرد.
همذاتپنداری جمعی چگونه شکل میگیرد؟
همذاتپنداری زمانی رخ میدهد که بخشی از تجربه دیگری را در زندگی خودمان تشخیص میدهیم.
ممکن است جزئیات دو زندگی کاملاً متفاوت باشند.
یکی مجری شناختهشدهای است که میلیونها مخاطب دارد. دیگری کارمندی است که در سکوت کار میکند. یکی رسانه شخصی دارد. دیگری حتی نمیتواند اعتراض خود را بیان کند.
با این حال، احساس مرکزی میتواند مشابه باشد:
«من کارم را بلدم، تلاش کردهام، اما باز هم مانعی خارج از کنترل من جلویم قرار گرفته است.»
ذهن انسان به شباهتهای عاطفی واکنش نشان میدهد. ما لازم نیست زندگی فرد مقابل را دقیقاً تجربه کرده باشیم تا احساس حذف شدن، نادیده گرفته شدن یا بیقدرتی او را بفهمیم.
چهرههای عمومی گاهی به نمادهای فرهنگی تبدیل میشوند. پژوهشهای جامعهشناختی درباره واکنش مردم به چهرههای مشهور نشان میدهند این افراد ممکن است حامل خاطره، ارزش و معنایی شوند که مخاطب در ساختن تصویر خود از جهان به آن نیاز دارد.
عادل برای بسیاری از مردم نماد یک وضعیت آشنا شده است:
کسی که کارش را دوست دارد، در آن موفق است، مخاطب دارد و باز هم باید برای حق ساده کار کردن بجنگد.
داستان حذف و محدودیت؛ روایتی آشنا برای بسیاری از ما
برنامه نود در سال ۱۳۹۷ پس از سالها حضور پررنگ در تلویزیون با توقف و محدودیت روبهرو شد. همان زمان، این تصمیم واکنشهای زیادی ایجاد کرد و ایرنا آن را به مسئله اعتماد عمومی به رسانه پیوند زد.
سالها گذشت.
فردوسیپور مسیر دیگری پیدا کرد. فوتبال ۳۶۰ شکل گرفت. او دوباره گزارش کرد، مصاحبه ساخت و مخاطبانش را در فضایی تازه پیدا کرد. پیش از جام جهانی نیز بازگشت او به گزارشگری مسابقات مهم فوتبال خبرساز شده بود.
از بیرون ممکن است این داستان شبیه موفقیت به نظر برسد.
فردی حذف شده، دوباره ایستاده و راه تازهای ساخته است.
ولی تکرار محدودیت، بخش دیگری از ماجراست.
هر بار که راهی ساخته میشود، نگرانی درباره بسته شدن آن راه هم وجود دارد. هر بار که کاری جان میگیرد، فرد نمیداند تا چه زمانی اجازه ادامه دادن خواهد داشت.
این تجربه برای بسیاری از مردم ایران غریبه نیست.
دانشجویی که برای آیندهاش برنامه میریزد و ناگهان با قانونی تازه روبهرو میشود.
صاحب کسبوکاری که نمیداند ماه بعد اینترنت، قیمت ارز یا مجوزها چه وضعی خواهند داشت.
هنرمندی که نمیداند اثرش منتشر میشود یا نه.
کارمندی که شایستگیاش همیشه برای پیشرفت کافی نیست.
کسی که میخواهد زندگی کند، ولی بخش زیادی از انرژیاش صرف کنار آمدن با موانعی میشود که خودش ایجاد نکرده است.
چرا اشک او اینقدر تأثیرگذار بود؟
مردم سالها فردوسیپور را با تسلط، سرعت کلام، شوخطبعی و کنترل میشناختند.
دیدن اشک فردی که معمولاً هیجان خود را مقابل دوربین مدیریت میکند، اثر متفاوتی دارد.
این تصویر لایه دفاعی بین مخاطب و چهره عمومی را برای چند لحظه کنار میزند.
مخاطب با یک انسان خسته روبهرو میشود.
گریه در چنین موقعیتی فقط یک واکنش شخصی دیده نمیشود. گاهی به زبان بیکلام گروهی تبدیل میشود که مدتها فرصت بیان رنج خود را نداشته است.
پژوهشگران از «هیجان جمعی» برای توصیف حالتی استفاده میکنند که توجه، معنا و واکنش عاطفی گروهی از افراد حول یک اتفاق همراستا میشود. چنین تجربهای میتواند احساس تعلق و هویت مشترک را تقویت کند.
وقتی عادل گریه کرد، برخی مخاطبان برای خود او گریه کردند.
برخی برای برنامه نود.
برخی برای فرصتهایی که از دست داده بودند.
و برخی برای زندگی خودشان.
اشک او ظرفی شد که هرکس بخشی از غم خودش را در آن ریخت.
زندگی میان غم شخصی و غم جمعی
انسان همیشه با رنجهای شخصی روبهرو بوده است.
جدایی، سوگ، بیماری، شکست شغلی، تنهایی، تعارض خانوادگی و اضطراب درباره آینده بخشی از زندگیاند.
در شرایط عادی، فرد برای کنار آمدن با این مشکلات به منابع روانی نیاز دارد. به زمان، تمرکز، حمایت اجتماعی و احساس امنیت.
وقتی جامعه نیز بهطور مداوم با بحران، نااطمینانی و اخبار نگرانکننده روبهروست، همین منابع محدودتر میشوند.
فرد صبح با مشکل شخصی خودش بیدار میشود.
گوشی را باز میکند و با غم جمعی روبهرو میشود.
نگران درآمد است. بعد خبری درباره محدودیت تازه میخواند.
درگیر بیماری یکی از اعضای خانواده است. همزمان تصاویر جنگ، فشار اقتصادی یا رنج دیگران را میبیند.
از رابطه عاطفیاش آسیب دیده است، اما فرصت آرام شدن پیدا نمیکند؛ چون نگرانی دیگری در سطح جامعه شکل گرفته است.
غم شخصی و غم جمعی روی هم قرار میگیرند.
انجمن روانشناسی آمریکا، آسیب جمعی را رویداد یا زنجیرهای از رویدادها میداند که یک گروه را تحت تأثیر قرار میدهد و پیامد آن محدود به یک فرد باقی نمیماند.
این به آن معنا نیست که هر جامعهای با مشکل، دچار یک اختلال روانی مشترک شده است.
اما فشارهای تکرارشونده میتوانند فضای عاطفی جامعه را تغییر دهند. خستگی، بیاعتمادی، تحریکپذیری و ناامیدی به بخشی از گفتوگوهای روزمره تبدیل میشوند.
جنگیدن برای حق یک زندگی معمولی
بسیاری از مردم دیگر درباره زندگی رؤیایی حرف نمیزنند.
خواستهها کوچکتر شدهاند.
شغل نسبتاً باثبات.
خانهای امن.
توانایی برنامهریزی برای چند ماه بعد.
دسترسی به اینترنت.
تفریحی بدون احساس گناه.
امکان کار کردن در حرفهای که برایش زحمت کشیدهاند.
زمانی برای بودن با خانواده.
حق بیان یک نظر بدون ترس از پیامدهای نامتناسب.
زندگی معمولی از بیرون ساده به نظر میرسد. در بعضی شرایط، رسیدن به همین سادگی به مبارزهای روزانه تبدیل میشود.
مردم مجبورند انرژی زیادی را صرف حفظ چیزهایی کنند که در محیطی باثبات، بدیهی تلقی میشوند.
فردوسیپور وقتی درباره حق کار کردن حرف میزند، برای گروهی از مخاطبان فقط درباره یک سایت یا برنامه ورزشی صحبت نمیکند.
جمله او با تجربه کسانی پیوند میخورد که بارها پرسیدهاند:
«چرا نمیتوانم فقط کارم را انجام دهم؟»
«چرا باید برای عادیترین حقها اینهمه انرژی مصرف کنم؟»
«چرا هر چیزی که ساخته میشود، تا این اندازه شکننده است؟»
همین شباهت، همذاتپنداری را عمیق میکند.
درد مشترک، آدمها را به یکدیگر نزدیک میکند
دیدن اینکه دیگران هم احساسی مشابه دارند، میتواند تسکیندهنده باشد.
فرد میفهمد ناراحتیاش صرفاً ضعف شخصی نیست.
او تنها کسی نیست که خسته شده، از تکرار موانع عصبانی است یا برای آینده احساس ناامنی میکند.
سوگ و رنج جمعی گاهی پیوند اجتماعی ایجاد میکنند. آیینها و بیان مشترک اندوه میتوانند احساس تنهایی را کاهش دهند و به افراد یادآوری کنند که بخشی از یک جمع هستند.
پس بازنشر کردن اشک عادل، نوشتن درباره او یا گفتن «حال ما هم همین است» فقط واکنش هیجانی نیست.
این رفتار میتواند تلاشی برای به رسمیت شناخته شدن باشد.
مردم با اشاره به رنج او، درباره خودشان حرف میزنند.
میگویند ما هم دیده نشدهایم.
ما هم برای ایستادن هزینه دادهایم.
ما هم بارها از نو شروع کردهایم.
درد مشترک همیشه به درمان مشترک منجر نمیشود
همدلی جمعی میتواند نیروبخش باشد.
همزمان ممکن است خشم و درماندگی را نیز تشدید کند.
وقتی فرد بارها تصاویر ناراحتکننده را میبیند، نظرات مشابه میخواند و احساس میکند هیچ راهی برای اثرگذاری ندارد، اندوه به فرسودگی نزدیک میشود.
او دیگر فقط ناراحت نیست.
احساس میکند هیچ چیز تغییر نمیکند.
در چنین فضایی، ذهن ممکن است به یکی از دو مسیر برود.
مسیر نخست، درگیری دائمی است. فرد ساعتها خبر دنبال میکند، بحث میکند و بدنش در حالت آمادهباش باقی میماند.
مسیر دوم، بیحسی است. فرد تصمیم میگیرد دیگر هیچچیز برایش مهم نباشد.
هر دو مسیر قابل فهماند. ادامه یافتنشان میتواند به زندگی شخصی آسیب بزند.
شناخت درد مشترک ارزشمند است. زندگی کردن مداوم درون آن، توان روانی فرد را مصرف میکند.
آیا علاقه به عادل، فرار از مشکلات خودمان است؟
گاهی چنین برداشتی مطرح میشود:
«مردم مشکلات بزرگتری دارند. چرا برای یک مجری ناراحت میشوند؟»
روان انسان به این شکل کار نمیکند که فقط بزرگترین مشکل را انتخاب کند و باقی احساسات را کنار بگذارد.
یک اتفاق کوچکتر ممکن است نماینده مجموعه بزرگی از تجربهها شود.
ما برای یک برنامه تلویزیونی گریه نمیکنیم. برای بخشی از گذشتهمان گریه میکنیم که با آن برنامه پیوند خورده است.
فقط برای محدود شدن یک فرد ناراحت نیستیم. محدودیتهای خودمان را نیز در او میبینیم.
رنج یک چهره عمومی گاهی قابل مشاهدهتر از رنج پراکنده میلیونها نفر است.
صورت دارد.
صدا دارد.
لحظه مشخصی دارد.
ذهن میتواند به آن متصل شود.
این اتصال به مردم کمک میکند احساسی را بفهمند که پیش از آن نام روشنی نداشته است.
چگونه از روان خود در برابر فرسودگی اجتماعی مراقبت کنیم؟
مراقبت از سلامت روان به معنی بیتفاوت شدن نسبت به جامعه نیست.
قرار نیست خبرها را انکار کنیم یا وانمود کنیم همه چیز خوب است.
هدف، حفظ توان روانی برای ادامه زندگی و کنش معنادار است.
برای دنبال کردن خبر مرز بگذاریم
اطلاع داشتن با قرار گرفتن دائمی در معرض خبر تفاوت دارد.
میتوان زمانهای مشخصی برای بررسی اخبار در نظر گرفت و قبل از خواب از دنبال کردن بحثهای تنشزا فاصله گرفت.
تکرار یک ویدئوی دردناک اطلاعات تازهای به ما نمیدهد. فقط دستگاه عصبی را دوباره درگیر میکند.
غم خودمان را کوچک نشماریم
گاهی فرد به خودش میگوید:
«در مقایسه با مشکلات جامعه، مسئله من اهمیتی ندارد.»
درد با مقایسه از بین نمیرود.
میتوان برای جامعه ناراحت بود و همزمان به شکست عاطفی، اضطراب شغلی یا خستگی شخصی خود توجه کرد.
از گفتوگوهای واقعی کمک بگیریم
نوشتن یک نظر در شبکه اجتماعی ممکن است برای لحظهای احساس تخلیه ایجاد کند.
گفتوگوی واقعی با دوستی قابل اعتماد، عضو خانواده یا درمانگر فرصت بیشتری برای پردازش احساس فراهم میکند.
بهجای تکرار خبر میتوان درباره اثر آن حرف زد:
«این اتفاق چه چیزی را در من زنده کرد؟»
«چرا اینقدر عصبانی یا غمگین شدم؟»
حوزه اختیار خودمان را پیدا کنیم
فشار اجتماعی زمانی فرسایندهتر میشود که فرد احساس کند هیچ کنترلی ندارد.
همه شرایط تحت اختیار ما نیستند. بخشی از زندگی هنوز به تصمیمهای کوچک ما پاسخ میدهد.
حفظ یک رابطه.
پیگیری درمان.
یادگیری یک مهارت.
کمک به یک نفر.
انجام دقیق کار.
استراحت کردن.
ساختن یک جمع کوچک امن.
این اقدامات مشکلات ساختاری را حل نمیکنند. اجازه میدهند روان ما زیر وزن آن مشکلات فرو نریزد.
نشانههای فرسودگی را جدی بگیریم
اگر دنبال کردن اتفاقات اجتماعی باعث اختلال خواب، حملات اضطرابی، ناامیدی شدید، کاهش عملکرد روزانه یا احساس بیارزشی شده است، صحبت با روانشناس میتواند کمککننده باشد.
بهویژه زمانی که فرد احساس میکند دیگر توان جدا کردن زندگی شخصی خود از اخبار و بحرانهای عمومی را ندارد.
عادل، آینهای روبهروی تجربه ما
مردم عادل فردوسیپور را به دلایل مختلف دوست دارند.
برای گزارشهایش.
برای نود.
برای پرسشهای صریحش.
برای خاطراتی که با صدای او دارند.
واکنش عمیقتر این روزها فقط از علاقه به فوتبال نمیآید.
بخشی از جامعه در داستان او، داستان خودش را میبیند.
تواناییای که نادیده گرفته شده.
کاری که بارها متوقف شده.
مسیری که هر بار باید از نو ساخته شود.
و انسانی که با وجود خستگی هنوز میخواهد همان کاری را انجام دهد که بلد است و دوست دارد.
شاید به همین دلیل بغض او چنین سنگین بود.
چون بسیاری از ما مدتهاست میان غم شخصی و غم جمعی زندگی میکنیم.
یک روز برای خودمان میجنگیم.
روز دیگر برای چیزی که همه از دست دادهایم.
و بیشتر روزها فقط تلاش میکنیم به زندگی معمولی برسیم؛ همان زندگی سادهای که نباید اینقدر دور و پرهزینه باشد.
عادل در آن لحظه فقط یک مجری نبود.
آینهای بود که بخشی از خستگی خودمان را در آن دیدیم.









