«بالاخره کی میخواهی ازدواج کنی؟»
برای بعضی آدمها این سؤال از اواسط دهه بیست زندگی شروع میشود.
ابتدا شوخی است.
بعد تبدیل میشود به توصیه.
چند سال که میگذرد، لحن اطرافیان جدیتر میشود.
«دیگه وقتشه.»
«همه دوستات ازدواج کردن.»
«هرچی سن بالاتر بره انتخاب سختتر میشه.»
«آخرش میخوای تنها بمونی؟»
فردی که تا همین چند دقیقه پیش از کار، دوستان، سفر، هدفها و زندگی خودش رضایت داشت، ناگهان با یک سؤال روبهرو میشود:
«نکند دارم اشتباه زندگی میکنم؟»
از طرف دیگر، تصویر مقابل هم گاهی به همان اندازه افراطی است.
ازدواج بهعنوان پایان آزادی، شروع مسئولیتهای خستهکننده یا مسیری که آدم حتماً در آن خودش را از دست میدهد.
واقعیت زندگی آدمها بسیار پیچیدهتر از این دو تصویر است.
یک ازدواج خوب میتواند یکی از امنترین و ارزشمندترین روابط زندگی باشد.
یک ازدواج ناسالم میتواند سالها اضطراب، تنهایی و فرسودگی ایجاد کند.
یک فرد مجرد ممکن است زندگیای غنی از دوستی، خانواده، کار و احساس معنا داشته باشد.
فرد دیگری ممکن است در همان شرایط از تنهایی شدید رنج ببرد.
مسئله فقط وضعیت تأهل نیست.
چرا مجرد ماندن اینقدر ترسناک تصویر میشود؟
برای بسیاری از ما، ازدواج از کودکی بخشی از روایت «زندگی موفق» بوده است.
درس میخوانیم.
کار پیدا میکنیم.
ازدواج میکنیم.
فرزنددار میشویم.
هر مرحله قرار است در زمان مشخصی اتفاق بیفتد.
کسی که از این مسیر خارج شود، ممکن است احساس کند از بقیه عقب مانده است.
حتی اگر خودش چنین باوری نداشته باشد، محیط میتواند این احساس را به او منتقل کند.
دعوت شدن به عروسی دوستان، دیدن عکسهای زوجها در شبکههای اجتماعی یا شنیدن خبر ازدواج یکی از همکلاسیهای قدیمی ممکن است سؤالهایی ایجاد کند:
«چرا برای من اتفاق نیفتاده؟»
«مشکلی در من وجود دارد؟»
«نکند دیر شده باشد؟»
این نگرانی زمانی شدیدتر میشود که خانواده نیز مجرد بودن را یک وضعیت موقتی و نامطلوب بداند.
در نتیجه، گاهی فرد دیگر نمیپرسد:
«آیا رابطه مناسبی پیدا کردهام؟»
بیشتر نگران این است که:
«چطور هرچه زودتر از مجرد بودن خارج شوم؟»
همین تغییر سؤال میتواند تصمیمهای عاطفی مهمی را تحت تأثیر قرار دهد.
ازدواج سالم میتواند زندگی را بهتر کند
قرار نیست برای دفاع از مجردی، ارزش یک رابطه زناشویی خوب را انکار کنیم.
رابطهای که در آن احترام، حمایت، امنیت، صمیمیت و امکان رشد وجود دارد میتواند منبع مهمی از حمایت روانی باشد.
انجمن روانشناسی آمریکا نیز اشاره میکند که ازدواجهای سالم میتوانند برای سلامت روانی و جسمانی زوجها مفید باشند.
داشتن کسی که تجربههای روزمره را با او شریک میشویم، هنگام بحران کنارمان میماند و بخشی از مسئولیتهای زندگی را با ما حمل میکند، ارزش کمی ندارد.
اما کلمه مهم این جمله «سالم» است.
صرف اینکه دو نفر ازدواج کردهاند درباره کیفیت زندگی آنها اطلاعات زیادی به ما نمیدهد.
کیفیت رابطه اهمیت دارد
پژوهشهای مربوط به روابط زناشویی بارها نشان دادهاند کیفیت رابطه با سلامت و بهزیستی ارتباط دارد. حتی در میان افراد متأهل، رابطهای همراه با تعارض، حمایت پایین یا فشار عاطفی میتواند با پیامدهای ضعیفتری همراه باشد.
دو نفر ممکن است از بیرون یک زندگی «کامل» داشته باشند.
خانه.
فرزند.
عکسهای خانوادگی.
مهمانیهای مشترک.
و در عین حال ماهها با یکدیگر گفتوگوی واقعی نداشته باشند.
ممکن است یکی از آنها دائماً تحقیر شود.
از دیگری بترسد.
احساس کند نیازهایش دیده نمیشوند.
یا هر شب کنار فردی بخوابد که مدتهاست از نظر عاطفی از او فاصله گرفته است.
در چنین شرایطی، داشتن عنوان «متأهل» لزوماً احساس امنیت یا رضایت ایجاد نمیکند.
میشود ازدواج کرد و همچنان تنها بود
یکی از تصورهای رایج این است که تنهایی با ازدواج تمام میشود.
اما تنهایی فقط نبودن آدمها در اطراف ما نیست.
گاهی فرد کسی را کنار خودش دارد، ولی احساس میکند شنیده نمیشود.
پژوهشها روی افراد متأهل نیز نشان دادهاند کیفیت پایینتر رابطه، نبود حمایت عاطفی و تعارض بیشتر میتواند با احساس تنهایی بیشتر همراه باشد.
این نوع تنهایی گاهی از تنها زندگی کردن دشوارتر است.
فرد انتظار دارد نزدیکترین انسان زندگیاش او را بفهمد.
وقتی این اتفاق نمیافتد، فاصله میان انتظار و واقعیت دردناک میشود.
پس ازدواج درمان تنهایی نیست.
یک رابطه خوب میتواند تنهایی را کاهش دهد.
یک رابطه ضعیف حتی ممکن است آن را پررنگتر کند.
مجرد بودن هم مساوی با تنهایی نیست
همان اشتباه را درباره افراد مجرد نیز انجام میدهیم.
مجرد بودن یک وضعیت رابطهای است.
تنهایی یک تجربه روانی است.
فردی ممکن است تنها زندگی کند و شبکهای قوی از دوستان، خانواده، همکاران و روابط اجتماعی داشته باشد.
آخر هفتهاش پر باشد.
کسی را برای صحبت کردن داشته باشد.
احساس کند دیده میشود و به دیگران تعلق دارد.
فرد دیگری ممکن است در یک خانه شلوغ زندگی کند و عمیقاً احساس تنهایی کند.
سازمان جهانی بهداشت بر اهمیت «ارتباط اجتماعی» برای سلامت تأکید میکند و تنهایی و انزوای اجتماعی را با پیامدهای منفی جسمانی و روانی مرتبط میداند. این ارتباط اجتماعی الزاماً از ازدواج نمیآید؛ دوستی، خانواده و مشارکت اجتماعی نیز بخش مهمی از آن هستند.
بنابراین سؤال بهتر شاید این باشد:
«آیا من روابط انسانی رضایتبخشی دارم؟»
نه فقط:
«آیا ازدواج کردهام؟»
بعضی آدمها از روی ترس ازدواج میکنند
ازدواج تصمیم بزرگی است.
با این حال، انگیزه ورود به آن همیشه عشق، شناخت و آمادگی نیست.
گاهی ترس پشت تصمیم ایستاده است.
ترس از تنهایی.
ترس از بالا رفتن سن.
ترس از قضاوت خانواده.
ترس از اینکه دیگر خواستگاری نیاید.
ترس از اینکه همه دوستان جلو بروند و فرد عقب بماند.
در چنین شرایطی، سؤال اصلی از «آیا این شخص مناسب من است؟» به «اگر همین را هم از دست بدهم چه؟» تغییر میکند.
و این تغییر بسیار مهم است.
وقتی ترس تصمیم میگیرد، رفتارهایی که قبلاً قابل قبول نبودند، ناگهان تحملپذیر میشوند.
فرد ممکن است تفاوتهای اساسی را کوچک کند.
تحقیر را نادیده بگیرد.
کنترلگری را نشانه علاقه بداند.
یا با خودش بگوید:
«بعد از ازدواج درست میشود.»
فقط برای اینکه مجبور نباشد دوباره با مجرد بودن روبهرو شود.
ازدواج قرار نیست ما را نجات دهد
گاهی افراد از ازدواج انتظار دارند مشکلی را حل کند که اساساً مربوط به رابطه نیست.
فرد احساس بیارزشی دارد و تصور میکند اگر کسی او را برای ازدواج انتخاب کند، بالاخره ارزشمند خواهد شد.
از خانوادهاش ناراضی است و ازدواج را راه خروج میبیند.
از تنهایی رنج میبرد و انتظار دارد همسر آینده تمام نیازهای اجتماعی و عاطفی او را تأمین کند.
از زندگی خودش ناراضی است و امیدوار است ورود یک نفر همه چیز را تغییر دهد.
رابطه سالم میتواند حمایت بزرگی ایجاد کند.
اما شریک عاطفی قرار نیست تمام خلأهای زندگی ما را پر کند.
کسی که هیچ منبع رضایت، رابطه یا هویت مستقلی ندارد، ممکن است پس از ازدواج تمام این نیازها را روی یک نفر قرار دهد.
فشار چنین انتظاری برای هر رابطهای سنگین است.
فشار خانواده تصمیم را پیچیده میکند
بعضی والدین از سر نگرانی فشار میآورند.
میترسند فرزندشان در آینده تنها بماند.
نگران مسائل مالی، فرزندآوری یا امنیت او هستند.
اما نگرانی والدین و آمادگی فرد همیشه همزمان نیستند.
جملههایی مانند:
«ما فقط میخواهیم خوشبختیات را ببینیم.»
گاهی در ذهن فرزند به این شکل شنیده میشوند:
«تا ازدواج نکنی، زندگیات کامل نیست.»
بعد از مدتی فرد حتی نمیداند خواسته واقعی خودش چیست.
ازدواج میخواهد؟
یا فقط میخواهد فشار تمام شود؟
این دو انگیزه تفاوت زیادی دارند.
پیش از تصمیم مهمی مثل ازدواج، فرد نیاز دارد صدای خودش را از صدای خانواده، فرهنگ و ترسهای اجتماعی جدا کند.
مقایسه با دوستان این فشار را بیشتر میکند
دوستی که ازدواج میکند فقط یک خبر خوش نمیآورد.
گاهی تبدیل به آینهای میشود که فرد زندگی خودش را در آن ارزیابی میکند.
«او جلو افتاد.»
«من هنوز همان جای قبلم.»
«همه دارند خانواده تشکیل میدهند.»
مشکل این مقایسه این است که زندگی انسانها مسابقهای با مراحل یکسان نیست.
کسی ممکن است در بیستوپنجسالگی رابطه مناسبی پیدا کند.
دیگری در سیوپنجسالگی.
فردی نیز ممکن است اصلاً ازدواج را انتخاب نکند.
سن ازدواج بهتنهایی چیزی درباره کیفیت تصمیم نمیگوید.
ازدواج زودتر همیشه موفقیت نیست.
مجرد ماندن بیشتر نیز همیشه شکست نیست.
آیا مجرد ماندن طولانی نشانه مشکل روانشناختی است؟
خیر.
هیچ تشخیصی در روانشناسی وجود ندارد که صرفاً براساس تعداد سالهای مجرد بودن فرد مطرح شود.
برخی افراد رابطه عاطفی میخواهند، اما هنوز فرد مناسبی پیدا نکردهاند.
بعضیها استانداردهای مشخصی دارند.
عدهای بخشی از زندگی خود را روی کار، تحصیل یا اهداف شخصی گذاشتهاند.
و بعضی نیز زندگی بدون ازدواج را ترجیح میدهند.
در عین حال، گاهی پشت مجرد ماندن ترسی وجود دارد که ارزش بررسی دارد.
مثلاً فرد رابطه میخواهد، اما هر بار که کسی نزدیک میشود عقب میکشد.
از صمیمیت وحشت دارد.
به هیچکس اعتماد نمیکند.
یا به دلیل تجربههای قبلی تمام روابط را محکوم به شکست میداند.
موضوع در این حالت «مجرد بودن» نیست.
تعارضی است که فرد تجربه میکند:
رابطه میخواهد و همزمان از آن میترسد.
اینجاست که گفتوگو با روانشناس میتواند مفید باشد.
از کجا بفهمیم واقعاً ازدواج میخواهیم؟
گاهی لازم است مسئله را از مهمانی، لباس عروس، حرف خانواده و عکسهای شبکههای اجتماعی جدا کنیم.
ازدواج یعنی ساختن یک زندگی مشترک واقعی.
یعنی اختلاف.
مسئولیت مالی.
تصمیم درباره محل زندگی.
تقسیم کار.
خانوادههای دو طرف.
رابطه جنسی.
فرزندآوری یا تصمیم به نداشتن فرزند.
بیماری.
روزهای معمولی و خستهکننده.
و البته صمیمیت، همراهی، امنیت و شادیهای مشترک.
پس بهتر است از خودمان بپرسیم:
«من واقعاً زندگی مشترک میخواهم یا تصویر اجتماعی ازدواج را؟»
«آیا از تنهایی فرار میکنم؟»
«اگر هیچکس درباره ازدواجم سؤال نمیکرد، باز هم همین تصمیم را میگرفتم؟»
«آیا این فرد را انتخاب کردهام یا فقط نمیخواهم فرصت ازدواج را از دست بدهم؟»
این پرسشها جواب فوری ندارند.
ارزششان در همین است که ما را وادار میکنند کمی آهستهتر تصمیم بگیریم.
شریک زندگی مهمتر از خودِ ازدواج است
گاهی آنقدر درباره «ازدواج کردن» حرف میزنیم که فراموش میکنیم قرار است با یک انسان مشخص ازدواج کنیم.
کیفیت رابطه با همان فرد زندگی آینده را میسازد.
آیا میتوانید با او اختلاف داشته باشید و همچنان احساس امنیت کنید؟
آیا به مرزهای شما احترام میگذارد؟
آیا درباره پول، خانواده، فرزند، کار و سبک زندگی دیدگاههایی دارید که بتوان درباره آنها مذاکره کرد؟
آیا مسئولیت اشتباهش را میپذیرد؟
آیا در کنار او میتوانید خودتان باشید؟
آیا هنگام ناراحتی از شما علیه خودتان استفاده نمیکند؟
در یک ازدواج، همین جزئیات اهمیت بیشتری از سن ازدواج یا برگزار شدن مراسم دارند.
زندگی رضایتبخش فقط یک شکل ندارد
فرهنگ گاهی یک نسخه از زندگی خوب ارائه میدهد.
واقعیت آدمها متنوعتر است.
برای کسی، زندگی رضایتبخش یعنی ازدواج و بزرگ کردن چند فرزند.
برای دیگری یعنی رابطهای دونفره بدون فرزند.
فردی ممکن است سالهای طولانی مجرد بماند و بعد ازدواج کند.
شخص دیگری پس از یک ازدواج ناموفق تصمیم بگیرد دوباره وارد رابطه نشود.
این انتخابها را نمیتوان بدون شناخت فرد رتبهبندی کرد.
چیزی که سلامت روان را بیشتر تهدید میکند، صرفاً مجرد بودن یا متأهل بودن نیست.
تنهایی مزمن، فقدان حمایت اجتماعی و روابط ناسالم اهمیت زیادی دارند. سازمان جهانی بهداشت نیز تأکید میکند که کیفیت ارتباط اجتماعی یکی از عوامل مهم سلامت و بهزیستی است.
مجرد بودن را تبدیل به اتاق انتظار نکنیم
یکی از تلخترین اتفاقها این است که فرد سالهای مجردی خود را فقط منتظر شروع «زندگی واقعی» بماند.
سفر را عقب بیندازد.
خانهاش را آنطور که دوست دارد نسازد.
برای خودش وسیلهای نخرد.
دوستیهایش را جدی نگیرد.
از تجربههای تازه فاصله بگیرد.
چون فکر میکند همه این چیزها را باید بعداً، همراه همسرش انجام دهد.
ازدواج میتواند فصل مهمی از زندگی باشد.
سالهای قبل از آن هم زندگیاند.
اگر قرار باشد یک روز وارد رابطه شویم، بهتر است انسانی با زندگی، دوست، علاقه و هویت مستقل وارد آن شویم.
نه کسی که منتظر بوده دیگری بیاید و زندگی را برایش آغاز کند.
ازدواج را هم تبدیل به پایان داستان نکنیم
فشار فرهنگی فقط روی افراد مجرد نیست.
بعضی زوجها نیز پس از ازدواج متوجه میشوند انتظار داشتهاند مراسم عقد یا عروسی بسیاری از مسائل را خودبهخود حل کند.
در حالی که ازدواج آغاز یک رابطه تازه با مسئولیتهای تازه است.
اختلافها ادامه دارند.
شخصیت آدمها ناگهان تغییر نمیکند.
مهارت گفتوگو، حل تعارض، تنظیم خشم، مرزبندی و مسئولیتپذیری بعد از ازدواج همچنان لازماند.
ازدواج موفق اتفاقی نیست که در یک شب رخ دهد.
رابطهای است که در طول زمان ساخته میشود.
چه زمانی مراجعه به روانشناس میتواند کمککننده باشد؟
لازم نیست برای تصمیم درباره هر رابطهای به درمان مراجعه کرد.
اما مشاوره میتواند زمانی مفید باشد که موضوع ازدواج یا مجردی با اضطراب شدید همراه شده باشد.
برای مثال:
- به دلیل بالا رفتن سن حاضر شدهاید وارد هر رابطهای شوید.
- از ترس تنها ماندن نمیتوانید از یک رابطه آسیبزا خارج شوید.
- با وجود علاقه به صمیمیت، از تمام روابط فرار میکنید.
- فشار خانواده تصمیمگیری را برایتان دشوار کرده است.
- تجربه خیانت یا جدایی قبلی هنوز انتخابهای امروزتان را کنترل میکند.
- ارزش خود را به خواستنی بودن برای ازدواج گره زدهاید.
- درباره فردی که قصد ازدواج با او دارید تردیدهای جدی و مداوم وجود دارد.
- درباره موضوعهای اساسی مثل فرزند، پول، خانواده یا سبک زندگی اختلافهای حلنشده دارید.
مشاوره پیش از ازدواج هم قرار نیست به شما بگوید «ازدواج کنید» یا «ازدواج نکنید».
هدف این است که تصمیم را با شناخت بیشتری بگیرید.
نه ازدواج مدال موفقیت است، نه مجردی شکست
ممکن است یک نفر در ازدواج احساس امنیت و آرامشی پیدا کند که سالها دنبالش بوده است.
ممکن است فرد دیگری در همان وضعیت احساس کند خودش را از دست داده است.
کسی ممکن است سالها مجرد باشد و زندگیای رضایتبخش داشته باشد.
و فرد دیگری از نبود رابطه عاطفی رنج ببرد.
هیچکدام از این تجربهها را نمیتوان فقط از روی وضعیت تأهل پیشبینی کرد.
شاید بهتر باشد بهجای سؤال همیشگی «ازدواج کردی یا نه؟» سؤال دیگری از خودمان بپرسیم:
«زندگیای که ساختهام چقدر با نیازها و ارزشهای واقعی من هماهنگ است؟»
اگر ازدواج میکنیم، امیدواریم به خاطر کیفیت رابطهای باشد که ساختهایم.
اگر فعلاً مجردیم، قرار نیست زندگی را تا آمدن یک نفر متوقف کنیم.
ازدواج میتواند بخش بسیار زیبایی از زندگی باشد.
مجردی هم میتواند دورهای آرام، پربار و معنادار باشد.
هیچکدام بهتنهایی بهشت یا جهنم نیستند.
کیفیت زندگی ما در چیزهای پیچیدهتری ساخته میشود: انتخابهایمان، روابطمان، میزان امنیتی که تجربه میکنیم و تواناییمان برای ساختن زندگیای که واقعاً میخواهیم.









