«سیودو سالته و هنوز با پدر و مادرت زندگی میکنی؟»
این سؤال برای بعضیها فقط یک پرسش ساده نیست.
پشت آن یک قضاوت پنهان وجود دارد: اگر هنوز خانه خانواده را ترک نکردهای، لابد هنوز مستقل نشدهای.
از طرف دیگر، خانوادهای ممکن است از ماندن فرزند بزرگسال در خانه استقبال کند و بگوید:
«وقتی خانه هست، چرا باید پول اجاره بدهی؟»
هر دو نگاه بخشی از واقعیت را میبینند.
زندگی با والدین میتواند تصمیمی اقتصادی، منطقی و حتی حمایتکننده باشد. همان زندگی، در شرایط دیگری میتواند باعث شود فرد مسئولیتهای بزرگسالی را سالها عقب بیندازد.
تفاوت را فقط آدرس محل زندگی تعیین نمیکند.
چرا بزرگسالان بیشتری با خانواده زندگی میکنند؟
ترک خانه والدین دیگر در بسیاری از جوامع همان مسیر قابل پیشبینی چند دهه قبل را ندارد.
افزایش هزینه مسکن، طولانیتر شدن تحصیل، بیثباتی شغلی و تغییر شرایط اقتصادی باعث شدهاند دوره گذار به زندگی مستقل برای بسیاری از جوانان طولانیتر شود. انجمن روانشناسی آمریکا نیز در بررسی «بزرگسالی نوظهور» به نقش شرایط بازار کار و مسکن در طولانی شدن مسیر استقلال اشاره کرده است.
حتی در آمریکا، جایی که جدا شدن از خانواده در سن پایین یک هنجار فرهنگی قوی دارد، حدود یکسوم جوانان ۱۸ تا ۳۴ ساله با والدین خود زندگی میکنند.
پس زندگی با خانواده بهخودیخود نشانه شکست در بزرگسالی نیست.
شرایط اقتصادی و فرهنگی اهمیت دارند.
استقلال فقط داشتن یک خانه جدا نیست
گاهی فردی تنها زندگی میکند، اما هنوز برای تمام تصمیمهای مهم به تأیید والدین نیاز دارد.
شغلش را با نظر آنها انتخاب میکند.
از ترس ناراحت شدن مادرش رابطهاش را پنهان میکند.
برای هزینههای اصلی زندگی همچنان به خانواده وابسته است.
و نمیتواند بدون احساس گناه با نظر پدرش مخالفت کند.
در مقابل، فرد دیگری ممکن است با والدین زندگی کند، اما درآمد خودش را داشته باشد، مسئولیتهای روزانهاش را انجام دهد، تصمیمهای شخصیاش را بگیرد و رابطهای بزرگسالانه با خانواده داشته باشد.
استقلال شامل چند بخش است:
استقلال مالی.
توانایی تصمیمگیری.
مدیریت زندگی روزمره.
مرزبندی.
پذیرفتن پیامد انتخابها.
و توانایی متفاوت بودن با خانواده بدون قطع رابطه.
پژوهش درباره حمایت والدین از خودمختاری نیز نشان میدهد امکان انتخاب، بیان نظر و تجربه کردن تصمیمهای شخصی با عملکرد روانشناختی بهتر ارتباط دارد.
چه زمانی ماندن در خانه والدین انتخابی هوشمندانه است؟
فرض کنید فرد درآمد دارد، اما هزینه اجاره بخش بزرگی از آن را میبلعد.
او تصمیم میگیرد چند سال با خانواده زندگی کند، بخشی از مخارج خانه را بپردازد و برای خرید خانه، مهاجرت یا راهاندازی کسبوکار پسانداز کند.
برنامه مشخصی دارد.
غذا، لباس، امور اداری و تصمیمهای شخصی خودش را مدیریت میکند.
والدین نیز او را بهعنوان یک بزرگسال میبینند.
در چنین شرایطی، ماندن در خانه میتواند یک استراتژی مالی منطقی باشد.
رابطه گرم با والدین نیز لزوماً مانع رشد نیست. پژوهشها نشان دادهاند روابط حمایتی با والدین در دوره ورود به بزرگسالی میتوانند با بهزیستی روانشناختی بهتر همراه باشند.
کمک گرفتن با وابسته ماندن یکسان نیست.
مسئله این است که حمایت خانواده به توانمندتر شدن فرد کمک کند، نه اینکه جای توانمندی او را بگیرد.
چه زمانی این زندگی استقلال را عقب میاندازد؟
بهتدریج ممکن است راحتی خانه به دلیلی برای به تعویق انداختن مسئولیت تبدیل شود.
فرد درآمد دارد، اما هیچ سهمی در هزینهها نمیدهد.
والدین لباسهایش را میشویند.
غذا آماده است.
کارهای اداریاش را یکی از والدین انجام میدهد.
اگر شغلش را از دست بدهد، برنامه مشخصی برای حل مسئله ندارد؛ چون مطمئن است خانواده همهچیز را پوشش میدهد.
گاهی حتی دلیل مالی هم دیگر وجود ندارد.
فرد میگوید:
«چرا باید از این راحتی بیرون بیایم؟»
اینجا سؤال مهمی مطرح میشود:
آیا خانه والدین به پایگاهی برای رشد تبدیل شده یا به مکانی برای اجتناب از رشد؟
پژوهش درباره همخانگی جوانان و والدین نیز تصویر سادهای ارائه نمیکند. بعضی مطالعات میان همخانگی و سلامت روان ضعیفتر ارتباط پیدا کردهاند، اما انگیزه ماندن، کیفیت رابطه خانوادگی و شرایط اقتصادی میتوانند این تجربه را تغییر دهند.
وقتی با فرد سیساله هنوز مثل نوجوان رفتار میشود
گاهی مشکل اصلی از فرد بزرگسال نیست.
ساختار خانواده تغییر نکرده است.
مادر میپرسد:
«کجا میروی؟»
«با چه کسی؟»
«چه ساعتی برمیگردی؟»
پدر درباره نحوه خرج کردن حقوق فرزند نظر میدهد.
آمدن دیر هنگام به خانه به دعوا تبدیل میشود.
رابطه عاطفی باید از خانواده پنهان بماند.
فرزند از نظر قانونی و واقعی یک بزرگسال است، ولی جایگاهش در خانه هنوز شبیه نوجوان خانواده است.
اگر دو طرف درباره این تغییر نقش حرف نزنند، تعارض تقریباً اجتنابناپذیر میشود.
زندگی مشترک نیاز به قواعد دارد.
احترام به صاحب خانه مهم است.
همزمان، بزرگسال بودن نیز به حریم شخصی نیاز دارد.
استقلال عاطفی شاید از اجاره دادن سختتر باشد
میتوان حقوق خوبی داشت و همچنان از نظر عاطفی وابسته بود.
فرد نمیتواند به مادرش «نه» بگوید.
بعد از هر اختلاف احساس گناه میکند.
برای تصمیم درباره ازدواج، مهاجرت یا شغل منتظر تأیید خانواده میماند.
اگر والدین ناراحت شوند، تصمیمش را تغییر میدهد.
استقلال عاطفی به معنی سرد شدن یا فاصله گرفتن از خانواده نیست.
حتی جدا شدن شدید عاطفی از خانواده همیشه نشانه رشد نیست؛ یک مطالعه روی بزرگسالان جوان نشان داد نوعی استقلال عاطفی همراه با فاصله گرفتن میتواند با حمایت خانوادگی کمتر و پریشانی بیشتر همراه باشد.
هدف، بریدن نیست.
هدف این است که بتوانیم خانواده را دوست داشته باشیم و همچنان تصمیم خودمان را بگیریم.
اگر در خانه والدین زندگی میکنیم، سهم ما چیست؟
یک سؤال ساده کمک زیادی میکند:
اگر با همخانهای غیر از خانواده زندگی میکردیم، چه مسئولیتهایی داشتیم؟
خرید.
آشپزی.
تمیز کردن.
پرداخت قبض.
رسیدگی به خرابیها.
برنامهریزی مالی.
احترام به آرامش دیگران.
زندگی در خانه خانواده نباید به این معنا باشد که فرد برای همیشه در نقش «فرزند دریافتکننده خدمات» باقی بماند.
میتوان درباره سهم مالی، کارهای خانه و مسئولیتها صریح صحبت کرد.
حتی اگر والدین پول نمیخواهند، فرد میتواند سهم دیگری برعهده بگیرد.
همکاری در خانه فقط برای کمک به والدین نیست.
تمرینی برای بزرگسالی است.
آیا جدا زندگی کردن همیشه نشانه بلوغ است؟
نه.
ممکن است کسی صرفاً برای اثبات استقلال از خانه بیرون برود و بعد برای پرداخت اجاره، بدهی سنگینی ایجاد کند.
ممکن است تمام امور خانه را رها کند.
یا هر هفته برای حل سادهترین مشکلات به والدین متکی باشد.
آدرس جدید بهتنهایی شخصیت مستقل نمیسازد.
همانطور که ماندن در خانه لزوماً وابستگی ایجاد نمیکند.
بنابراین بهتر است بهجای پرسیدن «هنوز با خانواده زندگی میکنی؟» بپرسیم:
«زندگی خودت را تا چه حد خودت اداره میکنی؟»
چند سؤال برای ارزیابی وضعیت خودمان
اگر با والدین زندگی میکنید، این سؤالها میتوانند تصویر روشنتری بدهند:
- آیا دلیل مشخصی برای ماندنم دارم؟
- آیا برنامه مالی یا زمانی مشخصی برای آینده دارم؟
- آیا بخشی از هزینهها و کارهای خانه را برعهده میگیرم؟
- اگر خانواده یک ماه در دسترس نباشد، میتوانم زندگی خودم را مدیریت کنم؟
- آیا تصمیمهای مهم زندگی را خودم میگیرم؟
- آیا میتوانم با والدینم مخالفت کنم بدون اینکه فرو بریزم یا تسلیم شوم؟
- آیا حریم خصوصی من در خانه محترم است؟
- آیا ماندن در خانه باعث شده روابط، کار یا رشد شخصیام را عقب بیندازم؟
- اگر شرایط مالی کاملاً مناسب بود، باز هم از جدا شدن میترسیدم؟
پاسخ این سؤالها معمولاً مهمتر از سن فرد است.
چگونه زیر یک سقف مستقلتر زندگی کنیم؟
لازم نیست اولین قدم اسبابکشی باشد.
میتوانید از داخل همان خانه شروع کنید.
مسئولیت یک یا چند هزینه ثابت را برعهده بگیرید.
کارهای شخصی خود را کامل انجام دهید.
برای پسانداز هدف تعیین کنید.
درباره حریم خصوصی با خانواده حرف بزنید.
زمان رفتوآمد، مهمان، روابط شخصی و مسئولیتهای خانه را روشن کنید.
تصمیمهای معمولی را بدون گرفتن اجازه انجام دهید.
و اجازه دهید گاهی اشتباه کنید و هزینه انتخابتان را خودتان بپردازید.
والدین نیز در این فرایند نقش دارند.
کمک کردن زمانی مفید است که توانایی فرزند بزرگسال را بیشتر کند. انجام دادن دائمی کارهایی که او خودش قادر به انجامشان است، ممکن است ناخواسته همان وابستگی را حفظ کند.
هدف، جدا شدن به هر قیمت نیست
استقلال مسابقهای نیست که هرکس زودتر خانه والدین را ترک کرد، برنده باشد.
گاهی ماندن تصمیم عاقلانهای است.
گاهی رفتن ضروری است.
گاهی فرد باید مدتی بماند، پول جمع کند و برای مرحله بعد آماده شود.
و گاهی سالها مانده، چون هیچوقت مجبور نشده با ترسها و مسئولیتهای بزرگسالی روبهرو شود.
معیار سالمتر این است:
آیا من در حال ساختن زندگی خودم هستم؟
اگر پاسخ مثبت باشد، ممکن است مدتی این زندگی زیر همان سقفی ادامه پیدا کند که در آن بزرگ شدهاید.
استقلال از لحظهای آغاز نمیشود که کلید یک خانه جدید را میگیریم.
از جایی آغاز میشود که مسئولیت انتخابها، زندگی و آینده خودمان را واقعاً برعهده میگیریم.









