معنا درمانی چیست؟

معنا درمانی چیست؟

معنا درمانی
نگاهی به زندگی فرانكل

ويكتور اميل فرانكل (1905ـ 1997) عصب‏شناس و روان‏پزشك اهل وين (اتريش)، در سال 1905 به دنيا آمد و در همان شهر، تحصيلات دانشگاهي خود را در رشته پزشكي و فلسفه تا اخذ دكترا ادامه داد. او از سال 1942 تا 1945، به جرم يهودي‏بودن، در اردوگاه‏هاي كار اجباري «آشويتس» و «داخائو»، كه آلمان‏ها در طول جنگ جهاني دوم بنا كرده بودند، به سر برد و شديدترين سختي‏ها و فشارهاي جسمي و روحي را تحمّل كرد و آن‏گاه كه از اردوگاه رهايي يافت، دريافت كه همه اعضاي خانواده‏اش توسط نازي‏ها از ميان رفته‏ اند.

از جمله مشاغلي كه فرانكل بر عهده داشته است، مي‏توان به موارد ذيل اشاره كرد: رياست بخش نورولوژي (بيماري‏هاي اعصاب) بيمارستان «پلي‏كلينيك وين»، رياست شاخه روان‏درماني جامعه پزشكي اتريش، و استادي روان پزشكي و بيماري‏هاي اعصاب دانشگاه وين، فرانكل مؤسّس مكتب سوم وين و پايه‏گذار «معنا درمانگري» و از پيش‏گامان روان‏شناسي وجودگراست. وي كتاب‏هاي متعددي به رشته تحرير درآورده است كه از آن ميان، مي‏توان به اين كتاب‏ها اشاره كرد: انسان در جست‏وجوي معنا؛ پزشك و روح: از رواندرمانگري تا معنا درمانگري؛ معناجويي: مباني وكاربردهاي معنا درمانگري؛ و انسان رنج‏ديده: مبانيانسان‏شناختي روان درمانگري.

فرانكل در زمان دانشجويي، روان تحليلگري فرويد را مطالعه كرده بود و بعدها به عضويت حلقه آلفرد آدلر (Alfred Adler)، بنيانگذار روان‏شناسي «فردنگر» درآمد. فرانكل دستاوردهاي بنيادين آن دو را ارج مي‏نهاد، اما بر اين اعتقاد بود كه نظريه‏هاي آنان با برخي از ابعاد انسان سر و كار دارد و نه با انسان به عنوان يك كل يكپارچه كه شامل‏بعدروحاني به‏عنوان‏بعداصلي‏وجودانسان است. اين‏كار در عمل،ممكن‏است‏به‏درمان نامناسب بيمار، كه از خلال يك ديدگاه كاهش‏گرايانه، به امور روان‏پويشي و نيروهاي زيستي تقليل يافته است بينجامد.

فرانكل از طريق توجه به بعد روحاني، درصدد انساني كردن مجدّد رشته پزشكي و روان درمانگري بود. در درون بعد روحاني، پديده‏هايي رخ مي‏دهند كه براي بهبودي بيمار، از اهميت بسزايي برخوردارند. درمانگر موظّف است بيمار را در درك آزادي شخصي ـ نه جبري‏نگري ـ ياري دهد و از اين طريق، شخص را از مسئوليت خود در شكل‏دهي به مسير زندگي‏اش، آگاه كند. سؤال‏هاي مربوط به معنا و ارزش‏ها از خلال اين جنبه وجود انسان، مطرح مي‏شوند.

تعریف لوگوتراپی یا معنادرمانی

خاستگاه لغوی معنادرمانی یا لوگوتراپی به واژه یونانی لوگوس باز می‌گردد. لوگوس به معنای واژه یا کلمه، اراده پروردگار یا معناست. اما رساترین معادل آن معنا می‌باشد (logo=meaning). بر این اساس و بنا به گفته ویکتور فرانکل معنادرمانی عبارت است از: «درمان از رهگذر معنا یا شفابخشی از رهگذر معنا» یا «روان درمانی متمرکز بر معنا» لوگوتراپی در لغت به معنی «درمان از طریق معنا» است و نوعی درمان فعالانه – رهنمودی است که متوجه یاری رساندن به بیمار، خاصه در مراحل بحران زندگی است. این نوع درمان مفروض می گیرد که زندگی معنای بی قید و شرط دارد و این معنا را هرکس، در هرجا و در هر زمان می تواند بیابد و کشف کند. لوگوتراپی یا تحلیل وجودی پس از روانکاوی فروید و روانشناسی فردی آدلر سومین مکتب روان درمانی وین شمرده می شود که توسط ویکتور امیل فرانکل (۱۹۹۷-۱۹۰۵م) متخصص اعصاب و استاد سابق روانپزشکی و فلسفه دانشگاه وین، بنیان گذاشته شد. این نظریه به لحاظ فلسفی ریشه در اگزیستانسیالیسم و پدیدارشناسی و به لحاظ روانشناختی ریشه در روانکاوی و روانشناسی فردی و به لحاظ معنوی ریشه در تعهدی تام و تمام به وجود انسان دارد، همچون موجودی که به طرز تقلیل ناپذیری معنوی است

اگزیستانسیالیسم‌ و فرانکل‌

 در آستانة‌ قرن‌ نوزدهم‌ میلادی‌ جهان‌ اندیشه‌ در موضعی‌ قرار گرفت‌ که‌ نه‌ بحثهای‌ ذهن‌ شناختی‌ فلسفة‌ جدید (از دکارت‌ تا کانت) توانایی‌ پاسخگویی‌ به‌ سؤ‌الات‌ اساسی‌ طرح‌ شده‌ را داشت‌ و نه‌ نظام‌ فکری‌ فلسفة‌ قدیم‌ (فلسفة‌ ارسطویی) که‌ به‌ هستی‌ از دیدگاه‌ موجود بماهو موجود می‌نگریست. اگر چه‌ همچنان‌ پرسش‌ از معنای‌ هستی‌ و هستی‌ بشر و چیستی‌ این‌ هستی‌ اساسیترین‌ مشکل‌ اندیشة‌ بشری‌ بود ولی‌ این‌ سؤ‌ال‌ «از یک‌ مفهوم‌ عام‌ انتزاعی‌ عقلی‌ با بداهت‌ ذاتی‌ و غیر قابل‌ تعریف‌ ….» به‌ نام‌ «وجود» نبود، بلکه‌ پرسش‌ از هستی‌ ملموسی‌ بود که‌ فراچنگ‌ هر انسانی‌ می‌آید. به‌ دیگر سخن، آدمی‌ خود را همچون‌ سایر موجودات‌ در متن‌ هستی‌ حس‌ می‌کرد و مانند هر موجود دیگری‌ در معنای‌ هستی‌ مشارکت‌ می‌ورزید، چرا که‌ «انسانها تماشاگران‌ هستی‌ نیستند بلکه‌ شرکت‌ کنندگان‌ در آنند»و پرسش‌ او دقیقاً‌ از همین‌ هستی‌ ملموس‌ بود. زیرا آدمی‌ «نه‌ فقط‌ هست، بلکه‌ فهمی‌ دارد از آن‌ که‌ کیست‌ و مسئولیتی‌ دارد برای‌ آن‌ که‌ هست»

این‌ رویکرد نوین‌ به‌ اندیشه‌ ورزی‌ فلسفی‌ که‌ کی‌یرکه‌گور آغازگر آن‌ بود «اگزیستانسیالیسم» یا هستی‌گرایی‌ نام‌ گرفت‌ و نه‌ تنها عالم‌ فلسفه‌ را دگرگون‌ ساخت‌ بلکه‌ بر دو حیطه‌ دیگر از عالم‌ اندیشه‌ یعنی‌ الهیات‌ و روان‌شناسی‌ نیز تأثیری‌ بسزا و ژرف‌ نهاد. در واقع‌ متألهان‌ مسیحی‌ و روان‌شناسان‌ با بهره‌گیری‌ از مفاهیم‌ اگزیستانسیالیستی‌ روشی‌ نوین‌ برای‌ روی‌ آورد خود یافتند. روان‌شناسی‌ هستی‌گرایی‌ که‌ سومین‌ مکتب‌ در روان‌ درمانی‌ است، با اصالت‌ بخشیدن‌ به‌ «جنبة‌ وجودی‌ آدمی»، راه‌ سومی‌ در شناخت‌ شخصیت‌ انسان‌ و ساختمان‌ روانی‌ او ارائه‌ کرد و نشان‌ داد که‌ ریشة‌ رفتارهای‌ انسان‌ را باید در خود او جستجو کرد، نه‌ در تحلیهای‌ تجزیه‌گرایانه‌ و روانکاوانة‌ فرویدی‌ (مکتب‌ اول) و نه‌ در تحلیلهای‌ رفتاگرایانة‌ (مکتب‌ دوم) که‌ انسان‌ را موجودی‌ شرطی‌ می‌داند. برمبنای‌ اگزیستانسیالیسم‌ «انسان‌ موجود مختاری‌ است‌ که‌ حقیقت‌ وجودی‌ او بر اساس‌ مسئول‌ بودنش‌ تفسیر می‌شود»، بر خلاف‌ درک‌ روانکاوانه‌ و رفتارگرایانه‌ از انسان‌ که‌ او را در هاله‌ای‌ از محرکها و انگیزه‌های‌ بیرونی‌ که‌ در اختیار فرد نیست‌ فرو می‌برند.

مهمترین‌ اصل‌ در روان‌شناسی‌ هستی‌گرایی‌ «وقوف‌ انسان‌ به‌ خویشتن» خود است. این‌ خودآگاهی‌ و وقوف‌ هر دو ساحت‌ وجودی‌ او را فرا می‌گیرد و در سایة‌ این‌ هشیاری‌ به‌ خود واقعی‌ (actual) (آنچه‌ هست) و فاصله‌ای‌ که‌ با خود حقیقی‌ (آنچه‌ باید و می‌تواند باشد) دارد در یک‌ خود برانگیختی تلاش‌ می‌کند تا با انتخاب‌ روشهایی‌ به‌ «خود حقیقی» خود نزدیکتر شود و این‌ یعنی‌ معنا بخشیدن‌ به‌ زندگی‌ که‌ از مهمترین‌ دغدغه‌های‌ انسان‌ – و روان‌شناسی‌ اگزیستانسیالیسم‌ – است. به‌ هر میزان‌ که‌ آدمی‌ وقوف‌ بیشتر و عمیقتری‌ به‌ ساحتهای‌ وجودی‌ خود پیدا می‌کند، به‌ همان‌ اندازه‌ نیز دامنة‌ اختیار او در گزینش‌ راهکارهای‌ مناسب‌ و مفید افزایش‌ می‌یابد، مسئولیت‌پذیری‌ او بیشتر می‌شود و در نتیجه‌ اضطراب‌ وجودی‌ او نیز در پذیرش‌ این‌ مسئولیت‌ شدت‌ می‌یابد.

معنا درمانی چیست؟

فرانکل معتقد بود که انسان‌ها با چیزی به نام “میل به معنا” برانگیخته می‌شوند که برابر با میل به یافتن معنای زندگی است. او استدلال کرد که زندگی حتی در بدترین شرایط ممکن هم باید معنایی داشته باشد و انگیزه‌ی زندگی یافتن معنای آن بوجود می‌آید. یک قدم جلوتر از این تعریف، فرانکل نوشت: همه چیز را می توان از یک انسان گرفت به جز یک چیز: آخرین آزادی‌های انسانی‌اش- انتخاب نگرش فرد تحت هر شرایط خاص. این عقیده مبتنی بر تجربیات او از رنج و نگرشش در یافتن معنا از طریق رنج بود. به این ترتیب، فرانکل معتقد بود که وقتی ما دیگر نتوانیم وضعیتی را تغییر دهیم مجبور می‌شویم خودمان را تغییر دهیم.

اختلاف دیدگاه ویکتور فرانکل با دیگران 

اختلاف با فروید: فروید روان نژندی را حاصل سرکوبی کشش‌های غریزی می‌داند که فراخود به خود و در نتیجه به نهاد تحمیل کرده است. در حالی که ویکتور فرانکل این را کافی نمی‌داند و تعارضات روانی را تنها دلیل روان‌نژندی نمی‌شمارد.

اختلاف با آدلر: آدلر، روان‌نژندی را نتیجه محدودیت «من» در برابر حس مسئولیت بیان می‌کند. روان‌شناسی فردی آدلر از انگیزه «تلاش برای برتری» سخن می‌گوید. اما ویکتور فرانکل انسان بودن را «آگاه بودن» و «مسئول بودن» و در جست‌وجوی معنایی برای زندگی بودن می‌داند و در واقع دو مکتب فرویدی و آدلری را مکمل هم می‌شمارد.

اختلاف با رفتار درمان‌گران: ویکتور فرانکل اعتقاد دارد چون رفتار درمان‌گران آدمی را مانند حیوانات و به صورت ماشین فیزیولوژیک تحلیل می‌کنند آزادی اراده و انتخاب را در انسان نادیده می‌گیرند اما در لوگوتراپی به بعد معنوی انسان اهمیت داده می‌شود.

اصول و مبانی معنادرمانی چیست؟

Logos واژه‌ی یونانی “معنا” است و Logotherapy شامل کمک به بیماران در یافتن معنای شخصی در زندگیشان است. فرانکل مروری خلاصه بر نظریه‌‌‌ی “انسان در جستجوی معنا” را ارایه داده است.

ابعاد وجود انسان در نگاه فرانكل

فرانكل برخلاف ديگر صاحب‏نظران و روان‏شناسان، كه وجود انسان را متشكّل از دو بعد جسماني و رواني مي‏دانند، اعتقاد داشت: لازم است به اين دو بعد، بعد سومي را نيز اضافه كرد و آن بعد روحاني وجود انسان است.

علي‏رغم غفلت روان‏شناساني از قبيل فرويد (S. Freud)، يونگ (K. Yung) و آدلر از بعد «روحاني»، اين بعد مهم‏ترين بخش وجود انسان را تشكيل مي‏دهد و لازم است با نگاه ويژه‏اي به آن نگريست و نيازها و خواسته‏هاي آن را مدّ نظر قرار داد.

بعد روحاني موضوع اصلي رويكرد معنا درمانگري است. در حالي كه انسان در مورد ابعاد جسماني و رواني‏اش، منفعل است، از طريق بعد روحاني، مي‏تواند بر آن دو غلبه كند و به همين دليل است كه مي‏تواند فعّالانه مداخله نمايد و تغيير و شكل‏گيري را مي‏پذيرد.

معنا درمانگري به بيمار نشان مي‏هد كه هنوز توانايي‏هاي ناشناخته‏اي دارد كه مي‏تواند براي بهبودي و رشد شخصي‏اش، به كار گيرد. مسئله كنار گذاشتن جنبه‏هاي جسماني و رواني نيست، بلكه مسئله اين است كه انسان بايد از آن ابعاد فراتر رود و به چشم‏انداز ديگري، كه از آن به گونه متفاوتي به خود بنگرد، دست يابد. به همين دليل، فرانكل خود، معنا درمانگري را «اوج روان‏شناسي» ناميد. بعد روحاني فراتر از ابعادديگر انساني و سازنده شخصيت اوست،  اما همان‏گونه كه كودك نسبت به «من» خود، آگاه مي‏شود، انسان رشد يافته نيز بايد نسبت به بعد روحاني‏اش آگاه گردد. در اين فرايند، او همچنين درخواهد يافت كه از توانايي مشاهده، تصميم‏گيري و عمل برخوردار است. به طور كلي، همه پديده‏هاي انساني كه در دنياي حيوانات يافت نمي‏شوند، از خلال بعد روحاني مطرح مي‏شوند.

آزادي و مسئوليت انسان در نگاه فرانكل

فرانكل همانند ساير وجودگرايان، به شدت طرفدار آزادي و اختيار انسان بود و اعتقاد داشت در اين نظريه، كه «انسان چيزي نيست مگر حاصل عوامل زيستي، رواني، و اجتماعي، و يا انسان محصول توارث و محيط است»، خطري عظيم نهفته است. از ديد فرانكل، چنين نظريه‏اي انسان را دستگاهي خودكار معرفي مي‏كند و به ماهيت واقعي او توجهي ندارد. ميدان آزادي انسان محدود است و آزادي او در انتخاب شرايط و عوامل نيست، بلكه او از اين آزادي و اختيار برخوردار است كه در برخورد با شرايط، چه واكنش و برخوردي داشته باشد.

  فرانكل، نظريه روان تحليلگري را به دليل تأكيد بيش از حد بر غريزه جنسي، نادرست و سزاوار ملامت مي‏داند؛ اما به نظر او آنچه نادرست‏تر و خطرناك‏تر است، جانب‏داري از جبر مطلق و ناديده گرفتن آزادي و قدرت انسان در مواجهه با شرايط و حوادث زندگي است. انسان موجودي محدود نيست كه رفتارش در قالب شرايط قابل پيش‏بيني باشد، بلكه او در هر لحظه تصميم مي‏گيرد كه تسليم شرايط بشود و يا ايستادگي كند.

  بر مبناي همين اصول است كه هر انساني اين آزادي را دارد كه در هر لحظه تغيير كند و بنابراين، شخصيت هر فرد اساسا غير قابل پيش‏بيني باقي مانده است. هر پيش‏بيني بر شرايط زيستي، رواني و اجتماعي مبتني است، ولي يكي از ابعاد و ويژگي‏هاي وجودي انسان توانايي او براي غلبه بر اين شرايط و فراتر از آنهاست. بر اين اساس، انسان در نهايت، به «از خود فراروندگي» تحقق مي‏بخشد؛ زيرا انسان اصولاً موجودي «از خود فرارونده» است.

  نتيجه مستقيم صاحب اراده و قدرت انتخاب بودن، مسئول بودن است. در واقع، مسئول بودن، روي ديگر مختار بودن و آزاد بودن است.

آزادي تمام سخن و واپسين كلام نيست، بلكه تنها نيمي از كل حقيقت و جنبه منفي آن است. نيمه ديگر و بعد مثبت آن، مسئوليت‏پذيري است. اگر آزادي با مسئوليت پذيري همراه نشود، ممكن است در معرض سقوط و انحطاط تا حدّ خودكامگي و استبداد محض پيش رود. با چنين نگرشي، نه انكار جنبه‏هاي جبري و مكانيكي رفتار بشر لازم مي‏آيد و نه سلب اختيار و آزادي او در واقعيت به منظور فائق آمدن بر او ضرورت مي‏يابد.

  پس انسان بودن به معناي مسئول بودن است، به طور وجودي مسئول بودن، مسئول بودن هر كس براي بودن خودش، مسئول بودن، كه حقيقت وجود انسان را تفسير مي‏كند، با خود مكلّف بودن را به همراه مي‏آورد. هر يك از ما داراي وظيفه و رسالتي ويژه در زندگي است كه مي‏بايست بدان تحقق بخشد. او در انجام اين وظيفه و رسالت، جانشيني ندارد و زندگي قابل برگشت نيست.

  به بيان ديگر، انسان در انجام اين رسالت و وظيفه‏اي كه بر دوشش نهاده شده، وحيد و يگانه است. هيچ كس نمي‏تواند كار او را انجام دهد و از اين‏رو، هيچ‏كس جاي او را پر نمي‏كند.

  اگر ما مسئوليم جا دارد بپرسيم چه كسي از ما سؤال مي‏كند؟ و ما پاسخگوي كه بايد باشيم؟ فرانكل پاسخ مي‏دهد: اين خود زندگي است كه اين سؤال را به انسان عرضه مي‏كند… [اساسا] انسان آن كس نيست كه مي‏پرسد…، بلكه كسي است كه اين سؤال از او مي‏شود… انسان مي‏بايد با پاسخ دادن به زندگي، جوابي براي زندگي بيابد. او با مسئول بودنش، بايد پاسخ دهد، انسان بودن به معناي جواب دادن به اين نداست. اما چه كسي ندا درمي‏هد؟ به چه كسي بشر لبيك مي‏گويد يا بايد بگويد؟ اين سؤالات را نمي‏توان با معنا ـ درمانگري جواب داد. اين خود فرد است كه بايد به اين سؤالات جواب بدهد. پاسخ دادن ضروري است، خواه در امتداد خطوط خداپرستي يا بي‏خدايي، بر عهده خود فرد است كه تصميم بگيرد در برابر چه كسي و چه چيزي تا چه حد مسئول است و در برابر وظيفه‏اي كه زندگي بر عهده او نهاده پاسخگوي كيست؟ پاسخگوي جامعه يا وجدان خويش؟ بيشتر مردم خود را مسئول و پاسخگوي خداوند مي‏دانند و بر اين باورند كه اين خداوند است كه اين مسئوليت را برايشان تعيين كرده است.

پديده ‏های روحانی مؤثر بر سلامت آدمی

دو تا از پديده‏هاي روحاني در معنا درمانگري و سلامت انسان از اهميت ويژه برخوردارند و ويكتور فرانكل بارها به آنها پرداخته است: توانايي از خود فاصله‏گيري و ازخود فراروندگي، قابليت «از خود فاصله‏گيري» بهشخص اجازه مي‏دهد تا در مقابل يك موقعيت يا در مقابل خود ايستادگي كند. فرانكل مي‏نويسد:

به واسطه اين قابليت، انسان قادر است خود را نه تنها از يك موقعيت، بلكه از خود نيز جدا كند. او مي‏تواند ديدگاه خود را حتي نسبت به خود برگزيند. با اين كار، او در واقع، در قبال شرايط و تعيين‏كننده‏هاي جسمي و رواني موضع‏گيري مي‏كند. از اين زاويه، مشخص مي‏شود كه انسان در شكل‏دهي شخصيت خود، آزاد و مسئول هر كاري است كه درباره خود مي‏كند. نكته مهم، نه ويژگي‏هاي شخصيتي يا سائق‏ها و غرايز ـ في نفسه ـ بلكه موضع ما در قبال آنهاست. توانايي ما در اين موضع‏گيري آن چيزي است كه ما را انسان مي‏كند.  تنها از طريق پديده روحاني «از خود فاصله‏گيري» است كه انسان مي‏تواند به نحو مؤثري بر اضطراب‏ها، وسواس‏ها، تجارب آسيب‏زا و حوادث مقدّر غلبه كند و از خود انساني سالم بسازد.  توانايي روحاني ديگر، كه فرانكل آن را يك ويژگي اساسي وجود انسان قلمداد مي‏كند، «از خود فراروندگي» است. فرانكل در توضيح اين توانايي مي‏نويسد:

با طرح «از خود فراروندگي»، اين واقعيت انسان‏شناختي بنيادين را متذكر مي‏شوم كه انسان بودن يعني: حركت مداوم به سوي فراتر از خود؛ به سوي چيزي كه دقيقا همان خود كنوني نيست، به سوي چيزي يا كسي، به سمت يك معنا كه احتمالاً توسط يك فرد تحقق مي‏يابد، يا به سوي يك فرد همنوع كه در خارج با او مواجه مي‏شويم. تنها به ميزاني كه فرد خود را به شيوه‏اي از اين دست تعالي مي‏بخشد، استعدادهاي خود را در وصول به يك ‏هدف يا دوست‏داشتن‏ ديگري‏ به‏ فعليت‏ مي‏رساند.

  در راه دست‏يابي به از خود فراروندگي، فرد در جهت كامل كردن قابليت انساني‏اش، با خود دست و پنجه نرم كرده، از هر خودمحوري روان آزرده‏واري اجتناب مي‏نمايد. اين امر در سلامت روان‏شناختي او از اهميت بسياري برخوردار است.

ویژگی‌های اصلی معنا درمانی

فرانکل معتقد بود که نظریه و روش درمانی‌اش بر سه ویژگی اصلی بنا نهاده شده است:

  • هر فرد دارای هسته و درون سالمی است.
  • تمرکز اصلی فرد بر روشن کردن دیگران در مورد منابع داخلی خود است و ابزارهایی را به آن‌ها برای استفاده از هسته‌ی درونی خود ارایه دهند.
  • زندگی هدف و معنا را ارایه می‌دهد اما وعده‌ی خوشبختی را نمی‌دهد.

روش‌های یافتن معنا کدام اند؟

معنادرمانی معنایی برای زندگی پیشنهاد می‌دهد که به سه روش متفاوت می توان آن را کشف کرد:

  • با خلق یک اثر یا انجام یک عمل.
  • با تجربه‌ی چیزی یا مواجه شدن با کسی.
  • با نگرشی که ما نسبت به رنج غیر قابل اجتنابمان داریم.

مثالی که غالبا برای توضیح اصول اساسی معنا درمانی استفاده می شود داستان ملاقات فرانکل با یک پزشک عمومی مسنی است که تلاش می‌کرد بر افسردگی پس از از دست دادن همسرش غلبه کند. فرانکل به این پیرمرد کمک کرد تا ابتدا ببنید هدفش چشم پوشی از رنج همسرش بابت از دست دادن او بوده است.

فرضیات اصلی معنا درمانی چیست؟

معنادرمانی شامل شش فرض اساسی است که با ساختارهای اساسی و روشهای جستجوی معنا لیست شده در بالا همپوشانی دارند:

  • بدن، ذهن و روح

انسان موجودی است که از یک بدن (soma)، ذهن (psyche) و روح (noos) تشکیل شده است. فرانکل استدلال کرد که ما یک جسم و ذهن داریم اما روح همان چیزی است که ما هستیم و در واقع ذات ماست. توجه داشته باشید که نظریه‌ی فرانکل مبتنی بر دین یا الهیات نبود بلکه موازی با اینها بود.

  • زندگی در همه‌ی شرایط معنا دارد

فرانکل معتقد بود که زندگی در هر شرایطی حتی در بدین شرایط نیز معنا دارد. این بدین معناست که حتی وقتی که وضعیت به طور عینی وحشتناک به نظر می‌رسد، سطح بالاتری از نظم وجود دارد که معنا آن را شامل می‌شود.

  • انسان‌ها میل به معنا دارند

معنادرمانی نشان می‌دهد که انسان‌ها میل به معنا دارند که یعنی معنا انگیزه‌ی اصلی ما برای زندگی و عمل است و به ما امکان می‌دهد که درد و رنج را تحمل کنیم. این دیدگاه متفاوت با میل به رسیدن به قدرت و لذت است.

  • آزادی یافتن معنا

فرانکل استدلال می‌کند که در هر شرایطی افراد آزادی دسترسی به یافتن معنا را دارند. این دیدگاه بر اساس تجربیات او از درد و رنج و انتخاب نگرشش در شرایطی است که نتوانسته آن را تغییر دهد.

  • معنای لحظه

فرض پنجم استدلال می‌کند که برای اینکه تصمیم گیری معنادار شود، افراد باید به تقاضاهای زندگی روزمره به روشهایی که مطابق با ارزش‌های جامعه یا وجدان خودشان است پاسخ دهند.

  • افراد، منحصر به فرد هستند

فرانکل معتقد بود که هر فرد منحصر به فرد و غیر قابل تعویض است.

معنا درمانی در عمل

فرانکل معتقد بود که می‌توان رنج را به دستاورد و موفقیت تبدیل کرد. او به گناه به عنوان فرصتی برای بهتر کردن خود و به گذر زندگی به عنوان شانسی برای انجام اقدامات مسئولانه نگاه می‌کند. به این ترتیب، هدف از این روان‌درمانی کمک به افراد برای بهتر کردن استفاده از منابع معنوی شان به منظور مقاومت در برابر مصیبت‌ها بود. او اغلب در کتابهایش از تجربیات شخصی‌اش برای توضیح مفاهیم به خواننده استفاده کرده است.

سه تکنیک مورد استفاده در معنادرمانی شامل تمرکز زدایی، قصد متناقض و گفتگوی سقراطی است.

  • تمرکز زدایی (de-reflection): هدف از تمرکززدایی کمک به کسانی است که از تمرکز از خودشان فاصله می‌گیرند و به سمت دیگران گرایش پیدا می کنند تا بتوانند کامل شوند و زمان کمتری را به جذب خود به مساله یا چگونگی رسیدن به هدف اختصاص می‌دهند.
  • قصد متناقض (Paradoxical intention): قصد متناقض تکنیکی است که در آن بیمار چیزی را آرزو می‌کند که بیشترین ترس را از آن دارد. این مورد در صورت اضطراب یا ترس پیشنهاد شده است که از حس شوخ طبعی و تمسخر وقتی که ترس فلج کننده می‌شود، استفاده می‌کند. برای مثال، شخصی که ترس از این دارد که احمق به نظر برسد ترغیب می شود تا تلاش کند احمق به نظر برسد. به طور متناقض، ترس هنگامی از بین می‌رود که قصد شامل چیزی باشد که بیشترین ترس از آن است.
  • گفتگوی سقراطی: گفتگوی سقراطی در معنادرمانی به عنوان ابزاری برای کمک به بیمار از طریق فرایند کشف خود از طریق گفته‌هایش استفاده می‌شود. در این روش، درمانگر الگوهایی از کلمات را مشخص می‌کند و به بیمار کمک می‌کند تا معنای موجود در آنها را ببیند. اعتقاد بر این است که این روند به بیمار در پاسخ به چیزی که منتظر کشف آن بوده کمک می‌کند. به راحتی می‌توان فهمید که چگونه برخی از تکنیک‌های معنادرمانی با اشکال جدیدتر درمان مانند درمان شناختی رفتاری (CBT) یا درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT) همپوشانی دارد. به این ترتیب، معنادرمانی می‌تواند روش مکملی برای این درمان‌های مبتنی بر رفتار و فکر باشد.

راه‏هاي معنا بخشيدن به زندگي

از ديدگاه فرانكل، تحقق معنا در زندگي از سه راه امكان‏پذير است:

  1. انجام كاري ارزشمند؛ مانند كار كردن در يك شغل، ساختن يك خانه، نوشتن يك كتاب و نقاشي كردن.

  2. كسب تجربه‏هاي والايي؛ همچون تماشاي شگفتي‏هاي طبيعت، برخورد با يك فرهنگ و يا درك فردي ديگر؛ يعني عشق ورزيدن به او.

  3. طرز برخوردي كه نسبت به رنج برمي‏گزينيم.

  فرانكل از همه اينها با عنوان كلي «ارزش‏ها» ياد مي‏كند. ارزش‏ها بسان معناي زندگي براي هر كس و هر وضعيت يكتاست. ارزش‏ها براي آنكه بتوانند با موقعيت‏هاي گوناگوني كه با آن روياروي مي‏شويم انطباق يابند، متغيّر و قابل انعطافند. در سراسر زندگي، بايد همواره خود را با مسئله ارزش‏ها روياروي ببينيم و در هر موقعيتي، ارزشي را كه به زندگي‏مان معنا مي‏بخشد، برگزينيم.

سه راه معنا بخشيدن به زندگي، متناظر با سه نظام بنيادي ارزش‏ها هستند:

ارزش‏هاي خلّاق،

ارزش‏هاي تجربي

و ارزش‏هاي نگرشي.

 ارزش‏هاي خلّاق، كه با فعاليت آفريننده و زايا ادراك مي‏شوند، معمولاً ناظر به نوعي كار هستند، هرچند ارزش‏هاي خلّاق را مي‏توان در همه عرصه‏هاي زندگي نمايان ساخت. با آفريدن اثري ملموس يا انديشه‏اي ناملموس يا خدمت به ديگران، مي‏توان به زندگي معنا بخشيد.

ارزش‏هاي تجربي : اگر لازمه ارزش‏هاي خلّاق، ايثار و عرضه به جهان است، لازمه ارزش‏هاي تجربي دريافت از جهان است. اين پذيرا شدن مي‏تواند به اندازه آفرينندگي معنابخش باشد. بيان ارزش‏هاي تجربي مجذوب شدن در زيبايي عوالم طبيعت يا هنر است. به اعتقاد فرانكل، با تجربه شدت و عمق جنبه‏هايي از زندگي، مستقل از هرگونه عمل مثبت فرد، مي‏توان به معناي زندگي دست يافت.

  ارزش‏هاي خلّاق و تجربي با تجربه‏ هاي غني، سرشار و مثبت انساني ـ غناي زندگي، خواه از طريق آفرينشگري يا از طريق تجربه كردن ـ سر و كار دارند. اما زندگي فقط متشكّل از تجربه‏هاي غني و والا نيست. رويدادها و نيروهاي ديگري همچون بيماري، مرگ، يا وضعيتي كه خود فرانكل در اردوگاه‏هاي كار اجباري با آن روبه‏رو گرديد، زندگي‏مان را محدود مي‏كنند. در اينجاست كه نقش ارزش‏هاي دسته سوم، يعني «ارزش‏ های نگرشی» نمايان مي‏شود.

موقعيت‏هايي كه ارزش‏ های نگرشی را مي‏طلبند آنهايي هستند كه دگرگون ساختن آنها يا دوري گزيدن از آنها در توان ما نيست. هنگام رويارويي با چنين وضعي، تنها راه معقول پاسخ‏گويي، پذيرفتن است. شيوه‏اي كه سرنوشت را مي‏پذيريم، شهامتي كه در تحمّل رنج خود و وقاري كه در برابر مصيبت نشان مي‏دهيم آزمون و سنجش توفيق ما به عنوان يك انسان است.

معنای «رنج»

گفته شد كه يكي از راه‏هاي تحقق معنا در زندگي، تحمّل رنج و گرفتاري است. اگر ويكتور فرانكل درباره وجود معنا در درد و رنج سخن مي‏گويد، سخنان او را تجربه شخصي وي تأييد مي‏كند؛ زيرا او خود در طول چند سال حضور در اردوگاه كار اجباري، رنج و سختي را تحمّل كرده بود. او در كتاب انسان در جست‏وجوي معنا مي‏نويسد: انسان وقتي با وضعي اجتناب‏ناپذير مواجه مي‏گردد و يا با سرنوشتي تغييرناپذير مانند يك بيماري لاعلاج روبه‏روست، اين فرصت را يافته است كه به عالي‏ترين ارزش‏ها و ژرف‏ترين معناي زندگي يعني رنج كشيدن دست يابد. درد و رنج بهترين جلوه‏گاه ارزش وجودي انسان است و آنچه حايز اهميت است، شيوه نگرش فرد نسبت به رنج است و شيوه‏اي كه اين رنج را به دوش مي‏كشد… يكي از اصول اساسي «معنا درمانگري» اين است كه توجه انسان‏ها را به اين مسئله جلب كند كه انگيزه و هدف زندگي گريز از درد و لذت‏بردن نيست، بلكه اين معناجويي است كه به زندگي معناي واقعي مي‏بخشد.

  با مواجه شدن انسان با يك يا دو رنج اجتناب‏ ناپذير، نگرش او نسبت به زندگي تغيير مي‏كند و افق ديد او گسترش مي‏ يابد. او ديگر معناي زندگي را در رهايي از آن درد و رنج نمي‏بيند، بلكه به دنبال معناي زندگي از درون خود رنج است

 فرانكل مي‏گويد:

مهم اين نيست كه ما چه انتظاري از زندگي داريم، بلكه مهم اين است كه زندگي از ما چه انتظاري دارد.  انسان دچار رنج و سختي بايد سعي كند تا معنا و هدفي از درون خود رنج براي خود بيابد.

 مانفرد هيلمن كه خود يك روان درمانگر است، نمونه‏اي از يافتن معنا در رنج را اين‏گونه توصيف مي‏كند : من غالبا فرايند تغيير نگرش به رنج را در كلينيك توان‏بخشي پزشكي شاهد بوده‏ام. در آنجا ـ به عنوان مثال ـ با والديني مواجه مي‏شويم كه با آسيب مغزي غيرقابل بازگشت فرزند خود درگيرند. در وهله اول، والدين كاملاً اميدوارند كه كودكشان سلامتي خود را در حدّ قابل قبولي باز يابد، حتي اگر اين اميد برخلاف معاينات پزشكي بوده باشد. تنها پس از گذشت مدت زمان قابل توجه و پس از تلاش و فرايند دروني براي سازگاري، ديدگاه آنان تغيير مي‏يابد. اجتناب‏ناپذير بودن اين وضعيت به تدريج پذيرفته مي‏شود و والدين ديگر به دنبال معنا در اميد بي‏فايده به بهبودي فرزندشان نيستند، بلكه آن را در مراقبت درست، همراه با عشق و محبت شخصي به فرزندشان جست‏وجو مي‏كنند. اين امر موفقيتي است براي هر دو؛ براي والدين، كه اكنون بهترين برخورد را با فرزند محبوب خود دارند، و براي كودك، كه علي‏رغم محدوديت شناختي شديد، مي‏تواند از مراقبت و فضاي امن‏تر اطراف خود بهره ببرد.

روش‏هاي معنا درمانگري

ويكتور فرانكل مكرّر بر منحصر به فرد بودن هر يك از انسان‏ها تأكيد مي‏كرد. او همواره تأكيد بيش از حد بر روش‏ها و فنون، در روان درمانگري را مورد انتقاد قرار مي‏داد. به عقيده فرانكل، خطر بزرگ اين كار آن است كه شخص به زور وارد يك نظام مي‏شود، و نظام حق منحصر به فرد بودن هر فرد را به جاي نمي‏آورد.

  در رويكرد معنا درمانگري، انسان‏شناسي از اهميت بسزايي برخوردار است و از آن چشم‏انداز، معنا درمانگري يك مبناي فلسفي دارد. تجربه نشان داده است كه صرف مواجه ساختن بيمار ـ با برداشت او (فرانكل) از انسان ـ يك تأثير شفابخش دارد، اين برداشت درضمن گفت‏وگو و مواجهه بين شخصي به بيمار منتقل مي‏شود. بدين‏روي، اين انسان‏شناسي ساختاري است كه از طريق آن مي‏توان روش‏ها را غالبا به آساني، به منظور كاربردهاي عملي شكل داد. معنا درمانگري نسبت به روش‏ها و فنوني كه در خارج از معنا درمانگري ساخته شده‏اند بسيار پذيراست، فقط به شرط آنكه با برخي از اصول اساسي معنا درمانگري متناسب باشند. در واقع، فرانكل نقش خود را نه جايگزين، بلكه مكمّل اشكال ديگر روان درمانگري مي‏دانست. بسياري از روش‏هاي كنوني، از طريق برقراري ارتباط با ديدگاه‏هاي انسان‏شناسانه فرانكل حيات مجدّد مي‏يابند؛ چون به فضاي وسيع‏تري متصل مي‏شوند.

  در ادامه، چهار روش و راهبرد رسمي و ويژه معنا درمانگري، يعني «قصد متضاد»، «عدم توجه»،« سازگاري نگرشي» و «آموزش حسّاس شدن براي معنا» توصيف مي‏شوند.

  قصد متضاد

«قصد متضاد» بيش از هر چيز در درمان اختلالات اضطرابي، (آشر و اسكات، 1999)، هراس‏ها، اختلالات وحشت‏زدگي، اختلالات اجباري،بي‏خوابي، (آشر، 1980، لادوكيور و گراس ـ لويس)و هراس‏هاي اجتماعي كاربرد مي‏يابد. (به نقل ازهيلمن، 2004) قصد متضاد يك فنون استثنايي و موفقيت‏آميز روان درمانگري بوده و هدف آن پايان بخشيدن به يك دور باطل روان‏آزرده‏وار نشانگان مرضي است.

  بيماري را در نظر مي‏گيريم كه از بي‏خوابي شديد رنج مي‏برد. تجربه ناتوانايي در خوابيدن موجب يك اضطراب انتظاري مي‏شود و در عين حال، موجب تلاش فزاينده‏اي براي به خواب رفتن مي‏گردد. اما اين تلاش‏ها ـ حتي ـ موجب تشديد بي‏خوابي مي‏گردند.

  در «قصد متضاد»، اين دور باطل روان آزرده‏وار از طريق بيان تمايل به همان چيزي كه شخص از آن مي‏ترسد، شكسته مي‏شود. در اينجا، توانايي براي از خود فاصله‏گيري به شيوه‏اي خنده‏دار در فرد به حركت درمي‏آيد. اليزابت لوكاس، شاگرد و دست‏پروده فرانكل و از پيروان جدّي معنا درمانگري، «قصد متضاد» را اين‏گونه توصيف مي‏كند:

«قصد متضاد» چيزي بيش از درمان نشانگان بيماري است. بيمار با كمك شوخ طبعي، خودش را به فراسوي خود بالا مي‏كشد. او ديگر خود را تسليم تكانه‏هاي رواني ـ فيزيكي نمي‏كند، بلكه خود را به عنوان فردي نيرومند تجربه كرده، شجاعت خود را ثابت نموده، مواجهه با مشكلات را غنيمت شمرده و از روي قصد و عمد، با موقعيت‏هاي مملو از اضطراب مواجه مي‏شود. همه اين امور پيشرفت دروني‏اي را موجب مي‏شوند كه هرگز از طريق مبارزه عقلاني صرف با اضطراب‏ها قابل دست‏يابي نيستند. او نگرش عمومي خود را نسبت به زندگي تغيير داده، به اعتماد اساسي دست مي‏يابد. اين امر از بيمار در مقابل هر نگراني روان آزرده‏وار، به بهترين وجه محافظت مي‏كند.

  در رابطه با مثالي كه ذكر شد، به بيمار مبتلا به بي‏خوابي آموزش داده مي‏شود تا به جاي تلاش براي خوابيدن، تصميم بگيرد دست‏كم در اين زمان و در صورت امكان، هرگز نخوابد. با اين همه، همان‏گونه كه پيش از ابتلاي بيمار به بي‏خوابي، او زياد مي‏خوابيد، در اينجا هم به شدت خواب آلوده مي‏شود و به زحمت خواهد توانست همه شب را بيدار بماند. صبح روز بعد، چشمان خسته او را تنها با چوب كبريت مي‏توان باز نگه داشت. زماني كه بيمار واقعا تصميم مي‏گيرد نخوابد ترس از به خواب نرفتن از بين مي‏رود؛ زيرا ترس از نخوابيدن نمي‏تواند در كنار تصميم واقعي بر نخوابيدن وجود داشته باشد. روز بعد احتمالاً بيمار با به خاطر آوردن شكست غم‏انگيز خود در اين برنامه و به خواب رفتن فوري، خنده‏اش مي‏گيرد. مانفرد هيلمن نمونه‏اي از به كارگيري روش «قصد متضاد» را اين‏گونه شرح مي‏دهد:

خانم بيماري را به خاطر مي‏آورم كه در هنگام خواندن يك متن در كليسا، دستانش مي‏لرزيد. من سازوكار «قصد متضاد» را براي او شرح دادم، اما اين امر به نظر او كاملاً نامعقول بود. او مي‏خواست از شرّ لرزش دستانش خلاص شود، نه آنكه آن را تشديد كند! با اين حال، دو ماه بعد او گزارش داد كه دستانش در هنگام خواندن در كليسا، ديگر نمي‏لرزد. يك روز، هنگامي كه دستان او مجدّدا لرزش پيدا كرده بودند چيزي را كه به او آموخته بودم به كار گرفت و در كمال تعجب، مشاهده كرد كه لرزش دستانش متوقّف گرديد. بدين ترتيب، او دريافت كه گاهي اوقات لازم است با استفاده از شيوه‏ هايي ‏نامعمول ‏از عهده‏ مشكلات‏ رواني ‏برآمد.

  عدم توجه

در حالي كه در «قصد متضاد»، ظرفيت انسان براي از خود فاصله‏گيري به كار مي‏افتد، در حال عدم توجه، توانايي او در « از خود فراروندگي» تحريك مي‏شود. عدم توجه در درمان هر شكلي از توجه بيش از حد، يعني «نوروز وسواسي» ـ مثلاً در درمان اختلات جنسي، بي‏خوابي، اختلالات بدني شكل و مجموعه‏اي از مشكلات ديگر ـ به كار مي‏رود. توجه بيش از حد رابطه شخص را با ارزش‏ها و معنا و با هر چيز متعالي قطع مي‏كند و بدين‏سان، فرد را ناگزير به استفاده از خود مي‏نمايد. اين امر مي‏تواند به مشكلات و اختلالات قابل توجهي بينجامد.

  كسي كه بسيار نگران به خواب رفتن است، فرايند بهنجار به خواب رفتن را دست‏كاري مي‏كند. كسي كه با نگراني، مراقب عود بي‏نظمي آهنگ ضربان قلب خود است، در واقع بي‏نظمي آهنگ ضربان قلب را ايجاد مي‏كند. اين مطلب درباره بسياري از بيماري‏هاي ديگر از قبيل سردردها، لرزش، يا صداهايي كه در گوش شنيده مي‏شوند، صادق است. همچنين ممكن است شخص بيش از حد به رفتار يا گفتار خود توجه كند. همه اينها به اختلال چرخه طبيعي زندگي منجر مي‏شود. هدف درمانگري آن است كه توجه بيمار را از بيماري و نگراني درباره خود باز دارد. چيزي كه ما در واقع، درباره آن صحبت مي‏كنيم نه فن حواس‏پرتي، بلكه جهت‏ گيري مجدّد به سمت معناست.

اعتنا نكردن به چيزي ـ به منظور دست‏يابي به عدم توجه مورد نياز ـ تنها از راه ناديده گرفتن آن، از طريق معطوف كردن توجه خود به سوي چيزي ديگر، امكان‏پذير است. اين همان جايي است كه معنا درمانگري وارد حوزه تحليل وجودي مي‏شود كه هدف اساسي آن، كمابيش آن است كه شخص را به سوي دست‏يابي به يك معناي عيني برخاسته از وجود شخصي‏اش سوق دهد. گاهي اوقات لازم است خود اين معنا را از طريق تحليل، توضيح داد و تبيين نمود. (فرانكل، 1998، ص 179)

  در خلال فرايند درمانگري، ممكن است جدا كردن بيمار از نشانگان دل‏بستگي به خود، كه وي سخت به آن وابسته است، كار دشوار و پر زحمتي باشد. اين كار غالبا نيازمند خلّاقيت و پشتكار براي يافتن چيزي جالب‏تر از توجه بيش از حد است.

  معلوم شده است كه در درمان افراد مبتلا به زنگ زدن گوش، عدم توجه در مركز فرايند درمان قرار دارد. فردي كه صداهاي بلندي را در گوش خود مي‏شنود به طور طبيعي دوست دارد بر آن صداها متمركز شود. تنها يك هدف ارزشمند قوي، چيزي كه مهم‏تر از آن صدا تلقّي شود، مي‏تواند توجه اين فرد را از تثبيت بر آن صداهاي مزاحم منحرف كند. «قصد متضاد» و «سازگاري نگرشي» نيز بخشي از اين فرايند درمان را تشكيل مي‏دهند.

  اهداف و روابط شخصي ارزشمند به افراد اجازه را مي‏دهند كه فراتر از مشكلات و رنج خود رشد كنند. ارنست كرچمر (Ernst kretschmer)، كه يك روان‏پزشك است، اين مطلب را اين‏گونه توصيف مي‏كند:

درمانگر بايد يك جريان مثبت قوي، با اهدافي متناسب با شخصيت بيمار به او بدهد. عقده‏هاي روان آزرده‏وار مانند ميكروب‏هايي هستند كه در آب راكد به بهترين وجه، رشد و تكثير مي‏يابند و يك جريان نيرومند و تازه آب مي‏تواند آنها را بشويد و ببرد.

سازگاري نگرشي

تا اينجا ويژگي‏هاي روحاني «از خود فاصله‏گيري» از طريق «قصد متضاد»، و بر «از خود فراروندگي» از طريق «عدم توجه» ذكر شدند. اكنون «خود شكل‏دهي» و «رشددروني» ازطريق «سازگاري‏ نگرشي» مورد بررسي قرار مي‏گيرند.

  اينكه آيا فرد با يك وضعيت زندگي دشوار كنار آمده، بر آن غلبه مي‏كند، يا زير فشار آن رنج كشيده، خرد مي‏شود، عمدتا بر نگرش شخصي او به آن وضعيت بستگي دارد. بنابراين، سازگاري نگرشي از اهميتي فوق‏العاده در مشاوره و درمانگري برخوردار است. «سازگاري نگرشي» به هسته مركزي شخصي، توانايي ذهني و سرشت عميق او و نقطه‏اي كه نگرش‏هاي اساسي از آنجا فرد را به عنوان يك كل تحت تأثير قرار مي‏دهند، اشاره مي‏كند.

  هدف از «سازگاري نگرشي» در اصل، اصلاح نگرش‏هاي بيماري‏زاست، و اين به ويژه در مواردي ضرورت مي‏يابد كه مشكلاتي كه اين نگرش‏ها را موجب شده‏اند، نتوانند به خودي خود تغيير يابند. در نتيجه، هر قدر محدوديت‏هاي ايجاد شده در مقابل اصلاح يك مشكل بيشتر باشند، سازگاري نگرشي از اهميت بيشتري برخوردار خواهد بود. (ريدل، دكارت و نايون، 2002) لازم است يك تغيير ديدگاه و در چارچوب معنا درمانگري، يك «انقلاب كوپرنيكي» تحقق يابد:

اين خود زندگي است كه سؤال‏هايي را مطرح مي‏كند، نه انسان. وظيفه انسان آن است كه به سؤال‏هاي زندگي پاسخ دهد و به مسئوليت‏هاي خود در قبال زندگي عمل كند. (فرانكل، 1998، ص 142)

  چيزي كه لازم است آن را بشناسيم و به آن دست يابيم عبارت از يك نگرش نيرومندتر، تصحيح شده، از لحاظ اخلاقي ارزشمندتر و اميدوارانه ‏تر،…است. (لوكاس، 1998، ص 115) اين مي‏تواند ـ براي مثال ـ نمود جسماني،شرايط زندگي نامطلوب، پذيرش بيماري مزمن، درد، زنگ زدن گوش، التهابات عصبي، و مانند آن و حتي بيماري رواني را در پي داشته باشد و ممكن است به روابط بين فردي يا شرايط كار مربوط باشد.

  اليزابت لوكاس خاطرنشان مي‏كند كه سازگاري نگرشي نه فقط در مواجهه با سرنوشت منفي، بلكه در برابر سرنوشت مثبت نيز از اهميت و ضرورت برخوردار است. انسان بايد نسبت به اوضاع و شرايط مطلوب، مسئولانه رفتار كند. يك فرد ثروتمند مي‏تواند بسيار به ديگران نيكي كند. سلامتي، نيروي لازم براي انجام وظايف مهم را فراهم مي‏كند. هوش بالا مي‏تواند براي حل مشكلات سخت به كار گرفته شود. همچنين قدرت مي‏تواند براي تحقق بخشيدن به اهداف ارزشمند مورد استفاده قرار گيرد.

  آموزش حسّاس شدن براي معنا

اليزابت لوكاس (1998) «حسّاس شدن براي معنا» را با يك مجموعه پنج مرحله‏اي از سؤالات ابداع كرد كه مراجع را در پيدا كردن مناسب‏ترين عمل در مواجهه با يك موقعيت غير قابل حل و دشوار، ياري مي‏كند. اين سؤال‏ها عبارتند از:

  1. مشكل من چيست؟

  2. ميدان عمل آزادانه من چقدر است؟

  3. چه گزينه‏هايي پيش روي من قرار دارند؟

   4. مناسب‏ترين گزينه كدام است؟

  5. اين همان گزينه‏اي است كه مي‏خواهم به آن جامه عمل بپوشانم؟

  فرد مي‏تواند كاغذي برداشته، آن را به دو نيمه تقسيم كند. در يك نيمه، محدوده‏اي را كه سرنوشت در اختيار او قرار داده است فهرست كند؛ يعني فضايي كه، دست‏كم، در زمان كنوني مفروض و تغييرناپذير است. فرض مي‏كنيم مشكل عبارت است از وجود يك همكار جديد كه هماهنگي بين همكاران ديگر را از بين مي‏برد. اكنون به نيمه ديگر ورق توجه مي‏كنيم كه نشان‏ دهنده ميداني است كه فرد براي عمل آزادانه، علي‏رغم مشكل مفروض در اختيار دارد.

  در گام سوم، گزينه‏ ها و رفتارهاي ممكن مورد توجه قرار مي‏گيرند. در اينجا، بايد تخيّل بي‏قيد و شرط و نامحدود حاكم باشد. هر چيز قابل تصوري، حتي اگر غير ممكن بوده باشد، بايد ذيل عنوان «ميدان عمل آزادانه»، فهرست شود؛ مثلاً، مي‏توان اين‏گونه تصور كرد كه همكار جديد از سوي گروه، مورد بي‏اعتنايي قرار گيرد، يا به رئيس كارگزيني گزارش شود. اما مي‏توان اين راه را نيز تصور كرد كه يك فرد مناسب با همكار جديد صحبت كند، يا اينكه گروه، همديگر را در فرونشاندن خشم خود ياري كنند، و بدين‏سان، به شيوه‏اي باز با وضعيت موجود برخورد كنند.

  سپس در مرحله چهارم، بايد مناسب‏ترين راه انتخاب گردد. گزارش كارهاي  همكار جديد به رئيس كارگزيني نمي‏تواند يك اقدام صحيح باشد؛ چون ممكن است فقط موجب افزايش تنش گردد. اما كمك كردن به هم و برخورد باز با وضعيت موجود مي‏تواند بهترين كار در اين‏باره باشد. اين راه مستلزم شجاعت همه افراد درگير و آمادگي براي تحمّل تعارض مداوم است؛ اما غالبا مي‏توان چنين فرض كرد كه اين مشكلات لزوما شدت نمي‏يابند.

  در پنجمين و آخرين گام، راه حل انتخابي به عمل درمي‏آيد. در اينجا، مجددا اعضاي گروه مي‏توانند همديگر را ياري كنند. اين كار مي‏تواند در نهايت، به برطرف شدن سوء تفاهم‏ها و مخالفت‏ها در خلال چند هفته بينجامد و همكار جديد ياد بگيرد با هماهنگي بيشتر به گروه بپيوندد.

اين مجموعه سؤال‏ها به آگاهي و وضوح بيشتر وضعيت مشكل‏زا براي افراد مي‏انجامد. ميدان عمل آزادانه براي مراجع مشخص مي‏شود و او تشويق مي‏گردد به گونه‏اي خلّاق با مشكل موجود برخورد كند. بدين‏سان، خطر گرفتار شدن در ميدان محدوديت‏ زايي كه سرنوشت براي او مشخص كرده است، از بين مي‏رود.

انتقادها

فرانکل نیز بدون منتقد نبود. برخی احساس می‌کردند که او از صرف زمان خود در اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها به عنوان روشی برای تبلیغ برند روان‌درمانی خود استفاده کرده است و عده‌ای دیگر نیز احساس می‌کردند او از طرف رهبران مذهبی در آمریکا حمایت می‌شده است (در واقع او وزیران و روانشناسان مذهبی را استخدام کرده تا با او همکاری کنند.) در سال ۱۹۶۱ روانشناسی به نام رولو می  که به عنوان بنیانگذار جنبش اگزیستانسیالیستی در امریکا مشهور بود به چالش کشیده شد. او معتقد بود که معنادرمانی همان اقتدارگرایی است که درمانگر راه حل‌هایی را به بیمار دیکته می‌کند. به این ترتیب، احساس می‌شد که درمانگر مسئولیت بیمار برای پیدا کردن راه حل مشکلات را کم کرده است. با این حال، مشخص نیست که آیا مشکلی اساسی در معنادرمانی وجود داشت یا فرانکل خودش به عنوان یک درمانگر موفق عمل نکرده بود چرا که گفته می‌شود او مغرورانه و متکبرانه با بیمارانش صحبت می‌کرده است. به این ترتیب، می‌توان استدلال کرد که معنادرمانی همیشه راه حل‌های روشنی را برای مشکلات ارایه نمی‌دهد و پیدا کردن این راه حل ها برای بیمار وظیفه‌ی درمانگر است. با این حال، فرانکل استدال کرد که معنادرمانی در واقع مسئولیت پذیری را به بیماران آموزش می‌دهد. صرف نظر از اینکه کاربرد نظریه‌های فرانکل واضح و مشخص است، مشارکت بیمار نیز به جای اینکه صرفا گیرنده‌ی این فرایند باشد مهم است.

تحقیقات انجام شده

بیش از ۱۷۰۰ مقاله‌ی تجربی و نظری در مورد معنادرمانی منتشر شده است و بیش از ۵۹ ابزار اندازه‌گیری نیز در مورد این موضوع ارائه شده است. با وجود اینکه کارهای اولیه فرانکل مطالعات موردی بود اما در نهایت این کارها به عملیاتی کردن مفاهیم و برآوردهای اثربخشی بالینی تکامل یافت. به عبارت دیگر، فرانکل به تحقیقات تجربی اعتقاد داشت و به این کار نیز تشویق می‌کرد. بررسی سیستماتیک شواهد تحقیقاتی مربوط به معنادرمانی که در سال ۲۰۱۶ انجام شد ارتباطات و تاثیرات مربوط به معنادرمانی در حوزه های زیر یا برای شرایط زیر را نشان داد:

  • ارتباط بین وجود معنا در زندگی، جستجوی معنا در زندگی، رضایت از زندگی و خوشبختی
  • معنای کمتر زندگی در میان بیماران مبتلا به اختلالات روانی
  • جستجوی معنا و وجود معنا به عنوان عامل تحمل مشکلات
  • ارتباط بین معنا در زندگی و فکر خودکشی در بیماران سرطانی
  • اثربخشی برنامه ی معنادرمانی برای نوجوانان مبتلا به سرطان
  • اثربخشی معنادرمانی بر افسردگی در کودکان
  • ·اثربخشی معنادرمانی در کاهش فرسودگی شغلی و سندروم آشیانه خالی
  • ارتباط با رضایت در زندگی زناشویی

به طور کلی، جای تعجب نیست که وجود معنا در زندگی با سلامت روان بهتر ارتباط مستقیم دارد. این دانش می‌تواند در حوزه هایی مانند ترس، درد و گناه، اندوه و همچنین اختلالاتی مانند اسکیزوفرنی، افسردگی، سوء مصرف مواد، PTSD و اضطراب نیز کاربرد داشته باشد. فرانکل معتقد بود که بسیاری از بیماری‌ها و مشکلات مربوط به سلامت روان در احساس وحشت و ترس وجودی پنهان شده‌اند و در واقع افراد با عدم معنا مبارزه می‌کنند که او از این مفهوم با عنوان «خلاء وجودی» یاد کرده است.

 چگونه می‌توانید از اصول معنادرمانی برای بهبود زندگی روزمره‌تان استفاده کنید؟

چیزی خلق کنید. درست همانطور که فرانکل پیشنهاد داد، خلق چیزی (مانند یک اثر هنری) به شما حس هدف‌دار بودن می دهد و می‌تواند به زندگی شما معنا ببخشد.

روابطتان را توسعه دهید. ماهیت حمایتی صرف زمان با دیگران به شما در رشد بیشتر حس معناداری در زندگیتان کمک خواهد کرد.

هدفی را در درد و رنجتان پیدا کنید. اگر اتفاق بدی را تجربه می‌کنید تلاش کنید هدفی را در آن پیدا کنید. حتی اگر این کار کمی فریب ذهنی باشد به شما کمک خواهد کرد. برای مثال، اگر یکی از اعضای خانواده‌تان برای بیماریش اقدام به معالجه‌ی پزشکی می‌کند، هدفتان را بر این بگذارید که برای حمایت از او در کنارش خواهید بود.

درک کنید که زندگی منصفانه نیست. هیچ کس به شما امتیاز نمی‌دهد و شما لزوما با یک دسته ورق منصفانه بازی نمی‌کنید. با این حال، زندگی همیشه حتی در بدترین شرایط هم می‌تواند معنایی داشته باشد.

آزادی برای یافتن معنا. به یاد داشته باشید که همیشه آزاد هستید تا برای وضعیت فعلی زندگیتان معنایی را در نظر بگیرید. هیچ کس نمی تواند این آزادی را از شما بگیرد.

بر روی دیگران متمرکز شوید. سعی کنید خارج از وجود خودتان متمرکز شوید تا در مورد یک وضعیت خاص با آنها احساس نزدیکی کنید.

بدترین شرایط را بپذیرید. هنگامی که به دنبال بدتر شدن می‌روید، قدرتی که برای غلبه بر شما دارد کاهش می‌یابد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.