تصور کنید زنی را که خبر مرگ عزیزش را شنیده است. او چه میکند؟ شاید روی زمین مینشیند و بدنش را به جلو و عقب تکان میدهد (Rocking). شاید دستانش را به سمت آسمان پرتاب میکند. شاید مشتهایش را به سینه میکوبد.
آیا او دارد میرقصد؟ به معنای کلاسیک، خیر. اما از منظر روانشناسی، او در حال اجرای «بدویترین رقص جهان» است: رقص سوگ.
در فرهنگ ما، رقص همیشه با جشن، عروسی و شادی گره خورده است. اما تاریخ بشر و روانشناسی مدرن به ما میگویند که «حرکت»، یکی از قدرتمندترین زبانها برای بیانِ عمیقترین دردهاست.
وقتی فاجعهای رخ میدهد، کلمات کم میآورند. گلو بسته میشود و زبان از توصیف حجمِ ویرانی عاجز میماند. اینجاست که بدن وارد صحنه میشود.
در این مقاله میخواهیم درباره مفهوم زیبا و تکاندهندهی «رقص سوگ» (Dance of Grief) صحبت کنیم؛ فرآیندی که در آن انرژیِ مخربِ غم، از طریق حرکت آزاد میشود و به جای ویران کردنِ روح، آن را صیقل میدهد.
بدنِ سوگوار: غم در کجای ما پنهان میشود؟
ما عادت کردهایم فکر کنیم که سوگ، یک فرآیند کاملاً ذهنی است. فکر میکنیم با “فکر کردن” و “حرف زدن” باید حلش کنیم. اما هر کسی که تجربه سوگ سنگین را داشته باشد، میداند که غم، فیزیکی است.
غم مثل یک وزنه روی قفسه سینه مینشیند (تنگی نفس). مثل یک گلوله در گلو گیر میکند (بغض). مثل یک انجماد در شانهها و پاها نفوذ میکند.
بسل ون در کولک، در کتاب معروف «بدن فراموش نمیکند» توضیح میدهد که تروما و شوک در بافتهای بدن، در عضلات و در سیستم عصبی ذخیره میشوند. وقتی ما در برابر فاجعه خشکمان میزند (واکنش Freeze)، انرژی عظیمی در بدن حبس میشود. اگر این انرژی آزاد نشود، تبدیل به دردهای مزمن، افسردگی و اضطراب میشود.
ما سعی میکنیم با ذهنمان گریه کنیم، اما بدنمان هنوز در لحظه فاجعه منجمد شده است.
رقص سوگ چیست؟ حرکتی برای زنده ماندن
رقص سوگ، به معنای اجرای حرکات موزون در سالن رقص نیست. این یک نمایش (Performance) برای تماشاگران نیست؛ بلکه یک «حرکت اصیل» (Authentic Movement) برای خودِ سوگوار است.
رقص سوگ یعنی اجازه دهیم بدن، داستان فقدان را روایت کند.
- گاهی این رقص، فقط لرزیدن است.
- گاهی کوبیدن پا بر زمین برای ابراز خشم از ناعادلانه بودن دنیاست.
- گاهی چرخیدن به دور خود برای پیدا کردن مرکزِ ثقلِ گمشده است.
- و گاهی در آغوش کشیدنِ هوای خالی است.
در رواندرمانیِ مبتنی بر رقص و حرکت (DMT)، درمانگر به فرد کمک میکند تا به جای سرکوب کردن این تکانهها، آنها را دنبال کند. اگر دستت میخواهد مشت شود، بگذار مشت شود. اگر پاهایت میخواهند فرار کنند، بدو. این حرکات، قفلهای هیجانی را میشکنند.
کیمیاگریِ روان: تبدیل زهر به پادزهر
زیگموند فروید مکانیسمی دفاعی را معرفی کرد به نام «والایش» (Sublimation). والایش یعنی تبدیل تکانههای غریزی و دردناک به چیزی پذیرفته شده و متعالی، مثل هنر.
رقص سوگ، خالصترین شکل والایش است.
در دلِ فاجعه، یک انرژی ویرانگر وجود دارد. انرژیای که میخواهد فریاد بزند: «چرا؟». رقص سوگ این انرژی ویرانگر را میگیرد و آن را به «شکل» و «فرم» تبدیل میکند.
- به جای اینکه درد شما را از درون بخورد، شما درد را به بیرون پرتاب میکنید.
- به جای اینکه قربانیِ منفعلِ حادثه باشید، تبدیل به فاعلِ حرکت میشوید.
این همان کاری است که مولانا در سوگ شمس تبریزی انجام داد. چرخشهای سماع، در ابتدا شاید چیزی جز بیقراریِ ناشی از فراق نبود؛ اما به مرور به رقصی تبدیل شد که سوگ را به عرفان و معنا پیوند داد.
چگونه با غم برقصیم؟ (تمرین در خلوت)
شما برای تجربه رقص سوگ نیاز به مربی رقص ندارید. شما فقط به یک فضای امن و کمی شجاعت برای روبرو شدن با بدنتان نیاز دارید.
۱. به بدنتان گوش دهید:
در خلوت خود، چشمانتان را ببندید. ببینید غم کجای بدنتان خانه کرده؟ آیا در شانههایتان سنگینی میکند؟ آیا در شکمتان میپیچد؟
۲. اجازه دهید حرکت آغاز شود:
سعی نکنید حرکت را طراحی کنید. فقط اجازه دهید آن بخش از بدن تکان بخورد. اگر شانههایتان سنگین است، آنها را بالا و پایین بیندازید. اگر گلویتان فشرده است، سرتان را بچرخانید و ناله کنید.
۳. ریتمِ خودتان را پیدا کنید:
سوگ هر کس ریتم متفاوتی دارد. شاید ریتم شما بسیار کند و کشدار باشد (مثل حرکت در زیر آب). شاید تند، شکسته و خشمگین باشد (مثل طوفان). هر ریتمی که میآید، درست است. آن را قضاوت نکنید.
۴. موسیقیِ مناسب:
گاهی سکوت بهترین موسیقی است. گاهی یک موسیقیِ بیکلام که بازتابدهنده حس درونی شماست، میتواند مثل یک همراه امن، دست شما را بگیرد و به حرکت وادارد.
نتیجهگیری: پایان رقص، آغاز آرامش
رقص سوگ، مرده را زنده نمیکند. فاجعه را به عقب برنمیگرداند. اما کاری میکند که شاید معجزه باشد: «جریانِ زندگی» را دوباره در رگهای شما جاری میکند.
سوگ، نوعی ایستایی و مرگ است. رقص، نماد زندگی و پویایی است. وقتی سوگ میرقصد، یعنی زندگی با وجودِ درد، هنوز جریان دارد.
ما یاد میگیریم که قرار نیست سوگ را “پشت سر بگذاریم”؛ بلکه یاد میگیریم با آن “برقصیم”. گاهی او ما را هدایت میکند و گاهی ما او را. و در این هماهنگی است که آرامش، آهسته آهسته به خانه باز میگردد.
اگر بارِ غمی بر دوش دارید که کلمات از بیانش عاجزند، شاید وقت آن است که به بدنتان اجازه دهید آن را روایت کند. در کلینیک آفتاب متخصصان رواندرمانی میتوانند فضایی امن برای شنیدنِ صدایِ خاموشِ بدن شما فراهم کنند.









