این روزها اگر از کسی بپرسید «برنامهات برای سال آینده چیست؟»، احتمالاً با لبخندی تلخ یا نگاهی خیره به افق روبرو میشوید. در جامعهای که نوسانات اقتصادی لحظهای شده و سایهی اخبار ناگوار و تهدیدهای نظامی بر سرِ روزمرگیها سنگینی میکند، «آینده» از یک مقصد روشن به یک مه غلیظ تبدیل شده است. ما در وضعیتی زندگی میکنیم که روانشناسی به آن حزن پیشنگر (Anticipatory Grief) و اضطرابِ ابهام میگوید؛ وضعیتی که در آن توانایی ما برای تصویرسازی فردا، دچار نوعی فلجشدگی شده است.
به عنوان یک متخصص روانشناسی، میخواهم در این مقاله بررسی کنم که چرا در این شرایط، ذهن ما از برنامهریزی دست میکشد، چه اتفاقی در لایههای زیرین روان ما در حال وقوع است و چطور میتوانیم در این «تعلیق اجباری»، سلامت روان خود را حفظ کنیم.
۱. وقتی زمان حال، گروگانِ آینده میشود
انسان تنها موجودی است که با «تصویرِ آینده» زندگی میکند. بخش بزرگی از انگیزه ما برای بیدار شدن از خواب، برخاسته از نقشههایی است که برای فردا، ماه بعد یا سال بعد داریم. اما وقتی محیط بیرونی (شرایط اقتصادی و سیاسی) مدام این نقشهها را نقش بر آب میکند، ذهن دچار یک شوک مزمن میشود.
ما امروز در ایران، فقط نگرانِ اتفاقات نیفتاده نیستیم؛ بلکه ما برای «نسخهای از خودمان که قرار بود در آینده باشیم و حالا نیستیم» سوگواری میکنیم. این همان سوگِ آرزوهای نزیسته است. وقتی نمیدانید فردا ارزش پولتان چقدر است یا آیا ثباتی برای ادامه شغل و تحصیل وجود دارد یا خیر، ذهن شما به جای «خلاقیت»، وارد فاز «بقاء» میشود.
۲. حزن پیشنگر؛ سوگواری برای آنچه هنوز نرفته است
حزن پیشنگر معمولاً زمانی رخ میدهد که فرد میداند فقدانی در پیش است (مثل همراهی با یک بیمار رو به مرگ). در فضای فعلی کشور، ما دچار نوعی حزن پیشنگر جمعی هستیم. ما پیشاپیش برای امنیتمان، برای پساندازهایی که قدرتشان را از دست میدهند و برای آرامشی که حس میکنیم در خطر است، سوگواری میکنیم.
این وضعیت باعث میشود که ما «لذتِ حال» را فدای «ترسِ فردا» کنیم. در این حالت، فرد ممکن است دچار بیحسی هیجانی شود؛ یعنی دیگر حتی از خبرهای خوب هم خوشحال نشود، چون مدام منتظر است که «خبر بدِ بعدی» از راه برسد.
۳. چرا ذهن ما برنامهریزی را متوقف میکند؟ (مکانیسم دفاعی بیآیندگی)
مغز ما برای صرفهجویی در انرژی، تمایل دارد الگوها را شناسایی کند. وقتی محیط غیرقابلپیشبینی میشود، سیستم عصبی ما به این نتیجه میرسد که «برنامهریزی، مصرفِ بیهوده انرژی است». اینجاست که پدیده درماندگی آموختهشده رخ میدهد.
فرد با خود میگوید: «هر چه تلاش کنم، نیرویی بزرگتر (اقتصاد، جنگ، سیاست) آن را ویران میکند، پس چرا باید تلاش کنم؟». این توقفِ برنامهریزی، در واقع یک مکانیسم دفاعی برای محافظت در برابر ناامیدیِ دوباره است. اما تداوم این وضعیت منجر به افسردگی، انفعال و از دست رفتنِ حس «عاملیت» در فرد میشود.
۴. نشانههای زیستن در سایه ابهام
اگر این روزها حالات زیر را تجربه میکنید، بدانید که این واکنشی طبیعی به یک وضعیت غیرطبیعی است:
- فلج تصمیمگیری: حتی برای کارهای کوچک مثل خرید یک وسیله یا ثبتنام در یک کلاس، تردید دارید.
- گوشبهزنگی (Hypervigilance): مدام در حال چک کردن اخبار و قیمتها هستید و کوچکترین صدای بلندی شما را مضطرب میکند.
- خستگی مزمن: حتی با وجود استراحت، حس میکنید توانی برای شروع کار ندارید؛ چون «فشار روانی ابهام» انرژی جسمی شما را میبلعد.
- اختلال در حافظه و تمرکز: ذهن شما چنان مشغولِ اسکن کردن خطرات احتمالی آینده است که فضایی برای پردازش اطلاعات حال حاضر ندارد.
۵. چگونه در میانه مه، قدم برداریم؟
به عنوان راهکارهایی برای تابآوری در این شرایط سخت، پیشنهادهای زیر را مد نظر قرار دهید:
الف) تمرکز بر «دایره نفوذ»
در روانشناسی، ما بین «دایره نگرانی» (جنگ، اقتصاد جهانی، تصمیمات کلان) و «دایره نفوذ» (کارهایی که مستقیماً میتوانید انجام دهید) تفکیک قائل میشویم. وقتی دایره نگرانی بزرگ میشود، ما احساس کوچکی و حقارت میکنیم. راهکار این است که آگاهانه بر دایره نفوذ تمرکز کنید: یادگیری یک مهارت جدید، بهبود روابط عاطفی، ورزش یا حتی مرتب کردن محیط زندگی. این کار حس «کنترل» را به مغز بازمیگرداند.
ب) پذیرش ابهام به جای جنگیدن با آن
جنگیدن با ابهام، مثل مشت زدن به مه است؛ فقط شما را خسته میکند. بپذیرید که «در حال حاضر، من نمیدانم و نمیتوانم بدانم». این پذیرش به معنای تسلیم شدن نیست، بلکه به معنای رها کردنِ تقلا برای کنترلِ چیزهای غیرقابلکنترل است.
ج) رژیم سفت و سخت خبری
در شرایط بحرانی، مغز ما به دنبال اطلاعات میگردد تا امنیت ایجاد کند، اما در دنیای امروز، اخبار بیشتر اضطراب تولید میکنند تا آگاهی. زمان مشخصی (مثلاً ۲۰ دقیقه در روز) را برای خبر اختصاص دهید و بقیه زمان را در دنیای واقعی و به دور از شبکههای اجتماعی بگذرانید.
د) معناجویی در رنج
ویکتور فرانکل که خود بازمانده اردوگاههای کار اجباری بود، معتقد بود کسانی دوام میآورند که بتوانند در بدترین شرایط، «معنایی» برای بودن پیدا کنند. این معنا لزوماً یک چیز بزرگ نیست؛ میتواند مراقبت از یک گلدان، وفاداری به یک دوست یا تلاش برای انسان ماندن در میانه سختیها باشد.
سخن پایانی
ما در دورانی تاریخی و بسیار دشوار به سر میبریم. اگر حس میکنید نمیتوانید برای آینده نقشه بکشید، خود را ملامت نکنید؛ این واکنش طبیعی روان شما به بیثباتی است. اما به خاطر داشته باشید که زندگی، حتی در میانه ابهام، همچنان در جریان است. ما شاید نتوانیم خورشید را به آسمان بازگردانیم، اما میتوانیم فانوسهای یکدیگر باشیم تا در این مسیر مهآلود، کمتر زمین بخوریم.









