بیایید یک آزمایش ذهنی انجام دهیم. دو سناریوی زیر را تصور کنید:
سناریوی اول: مردی ۳۵ ساله، مجرد، که کولهپشتیاش را بسته و به تنهایی سفر میکند. او شغل ثابت اداری را رها کرده تا به دنبال علایقش برود. شبها دیر به خانه میآید و دایرهی گستردهای از دوستان اجتماعی دارد.
واکنش جامعه چیست؟ احتمالاً کلماتی مثل: «چه مرد مستقلی»، «ماجراجو»، «پخته»، «جذاب» و «کسی که زندگی را زندگی میکند».
سناریوی دوم: زنی ۳۵ ساله، دقیقاً با همان شرایط. مجرد، در سفرِ تنهایی، بدون شغل ثابت و با روابط اجتماعی گسترده.
واکنش جامعه چیست؟ کلماتی که به ذهن میآید احتمالاً تغییر میکند: «بیمسئولیت»، «ولنگار»، «تنها و افسرده»، «شکستخورده در ازدواج» یا حتی برچسبهای تندتر اخلاقی.
چرا یک رفتار واحد، وقتی فاعل آن تغییر جنسیت میدهد، بار معناییاش ۱۸۰ درجه تغییر میکند؟ چرا آزادی برای نیمی از جمعیت جهان (مردان) «فضیلت» و نشانه قدرت است، اما برای نیمی دیگر (زنان) «تابو» و نشانه خطر؟
به عنوان یک روانشناس، معتقدم که این «استاندارد دوگانه» (Double Standard)، یکی از بزرگترین منابع استرس، اضطراب و افسردگی در زنان جامعه ماست. در این مقاله میخواهیم بدون تعارف، لایههای پنهان این نابرابری روانی را بشکافیم و ببینیم چرا قفسی که برای زنان ساخته شده، گاهی با نامهای زیبایی مثل «حمایت» رنگآمیزی میشود.
تفاوت معنای «آزادی» وقتی فاعل عوض میشود
زبان، بیطرف نیست. کلمات بار روانی دارند و واقعیت ما را میسازند. اگر دقت کنید، متوجه میشوید که تعریف «آزادی» در ناخودآگاه جمعی ما، جنسیتی شده است.
برای مردان، آزادی مترادف است با «عاملیت» (Agency). مردِ آزاد، یعنی مردی که فاعل است، تصمیم میگیرد، مرزها را میشکند و دنیا را کشف میکند. این آزادی با مفهوم «رشد» گره خورده است.
اما برای زنان، آزادی اغلب مترادف است با «خطر» یا «بیقیدی». وقتی میگوییم «زن آزاد»، ذهنیت سنتی بلافاصله به سمت آزادیهای جنسی یا بیبندوباری میرود. گویی زن، هیچ ساحت دیگری برای آزاد بودن (مثل آزادی فکری، مالی، یا مکانی) ندارد.
این تحریف زبانی باعث میشود که زنان حتی وقتی میخواهند آزادیهای مشروع و قانونی خود را طلب کنند (مثلاً حق تحصیل در شهری دیگر یا انتخاب پوشش)، با مقاومت روبرو شوند، زیرا جامعه ناخودآگاه تصور میکند که هر نوع آزادی زنانه، مقدمهای برای فروپاشی اخلاقی است. این نگاه، ریشه در یک ترس تاریخی دارد: ترس از «زنِ غیرقابلکنترل».
افسانه «جنس دوم» و تاریخچه کنترلگری: محافظت یا زندان؟
برای درک ریشه این تبعیض، باید به تاریخ نگاه کنیم. قرنهاست که جهان به دو نیمه تقسیم شده است: «حوزه عمومی» (Public Sphere) که متعلق به مردان بود (سیاست، جنگ، تجارت) و «حوزه خصوصی» (Private Sphere) که متعلق به زنان تعریف میشد (خانه، تربیت فرزند).
در این تقسیمبندی، «بیرون» جایی خطرناک و خشن بود. مردان به عنوان «محافظان»، وظیفه داشتند که زنان را در «اندرونی» امن نگه دارند. شاید در عصر غارنشینی این تقسیم کار برای بقا ضروری بود، اما مشکل از جایی شروع شد که این «نیاز بقا» تبدیل به «فضیلت اخلاقی» شد.
جامعه پدرسالار، برای اینکه بتواند زنان را در خانه نگه دارد (و مالکیت خود بر فرزندان و دارایی را تضمین کند)، آزادی زن را معادل «بیآبرویی» تعریف کرد. مفهوم «ناموس» شکل گرفت. ناموس، در واقع ابزاری بود که آزادی زن را گروگان میگرفت.
امروز، وقتی پدری به دخترش اجازه سفر نمیدهد یا همسری مانع اشتغال زنش میشود، اغلب میگوید: «من نگرانتم»، «جامعه خراب است»، «من صلاح تو را میخواهم».
این نقابِ «محافظت»، فریبندهترین بخش ماجراست. روانشناسی تحلیل رفتار متقابل به ما میگوید که این پیام، یک پیامِ «والد-کودک» است. یعنی مرد (جامعه) خود را والدِ دانا و زن را کودکی ناتوان میپندارد که توانایی مراقبت از خود در برابر خطرات آزادی را ندارد. این نگاه، عزتنفس و خودکارآمدی زنان را فلج میکند.
تربیت دوران کودکی: ریشه در خاک
استانداردهای دوگانه در بزرگسالی ظاهر نمیشوند؛ آنها در کودکی کاشته میشوند. بیایید به نحوه تربیت دختران و پسران نگاه کنیم.
«پسرند دیگر…» (Boys will be boys)
وقتی پسربچهای از درخت بالا میرود، لباسش را پاره میکند، با همسالانش دعوا میکند یا تا دیروقت در کوچه میماند، والدین (و جامعه) با اغماض نگاه میکنند. حتی ممکن است ته دلشان قند آب شود که «پسرم چه جربزهای دارد!». آزادی، ریسکپذیری و کمی یاغیگری، بخشی از پروسهی «مرد شدن» تلقی میشود. به پسران یاد میدهند که دنیا برای کشف کردن است.
«دختر که نباید…»
اما وقتی دختربچهای همان رفتارها را نشان دهد؟ «بشین، لباست کثیف میشه»، «بلند نخند»، «دختر باید سنگین باشه»، «مودب باش».
به دختران پاداش داده میشود، اما نه برای کشف کردن، بلکه برای «اطاعت کردن». دخترِ خوب، دختری است که آرام است، فداکار است و در چارچوبها میماند.
نتیجهی این تربیت، شکلگیری طرحوارهای به نام «ایثار» (Self-Sacrifice) و «اطاعت» (Subjugation) در زنان است. دختران یاد میگیرند که نیازهای خودشان (از جمله نیاز به آزادی و استقلال) را قربانی رضایت دیگران کنند. آنها یاد میگیرند که «دوستداشتنی بودن» در گروِ «آزاد نبودن» است.
هزینه سنگینِ زندگی در قفسِ قضاوت: پیامدهای روانی
وقتی نیمی از جامعه مجبور باشد برای دریافت تایید اجتماعی، آزادی ذاتی خود را سرکوب کند، سلامت روان به شدت آسیب میبیند. در اتاق درمان، ما با عوارض این سرکوب روبرو میشویم:
۱. احساس گناه مزمن (Chronic Guilt)
این شایعترین حس در زنانِ مستقل است. زنی که تصمیم میگیرد برای پیشرفت شغلیاش به شهر دیگری برود، یا مادری که تصمیم میگیرد یک روز در هفته را بدون فرزندش و با دوستانش بگذراند، اغلب با احساس گناهی خردکننده دستوپنج نرم میکند.
چرا؟ چون صدای «والدِ سرزنشگرِ درون» (که بازتاب صدای جامعه است) مدام تکرار میکند: «تو خودخواهی»، «تو مادر/همسر/دختر بدی هستی». مردان وقتی آزادانه عمل میکنند، احساس قدرت میکنند؛ زنان وقتی آزادانه عمل میکنند، احساس گناه میکنند.
۲. خشم فروخورده و افسردگی
فروید معتقد بود «افسردگی، همان خشمی است که به درون برگشته است.» زنانی که پتانسیل پرواز دارند اما مدام با سقفهای شیشهای و دیوارهای بتنیِ «عرف و سنت» برخورد میکنند، مملو از خشم هستند. خشمی که چون اجازه ابراز ندارد (چون زن عصبانی هم قضاوت میشود!)، به درون میریزد و تبدیل به غم، ناامیدی و افسردگی میشود. آمار بالای افسردگی در زنان، بیارتباط با این سرکوب سیستماتیک نیست.
۳. پنهانکاری و زندگی دوگانه
وقتی آزادی تابو باشد، از بین نمیرود، بلکه «زیرزمینی» میشود. بسیاری از زنان و دختران برای اینکه هم «خودشان باشند» و هم «قضاوت نشوند»، مجبور به زیستِ دوگانه میشوند. یک چهره برای خانواده و جامعه، و چهرهای دیگر برای خلوت خود. این شکاف بین «خودِ واقعی» و «خودِ نمایشی»، انرژی روانی عظیمی را میبلعد و باعث اضطراب دائمی میشود (ترس از لو رفتن).
۴. وابستگی آموختهشده
وقتی جامعه مدام تکرار میکند که «زن بدون مرد امنیت ندارد» یا «زن نمیتواند تنهایی تصمیم بگیرد»، زنان به مرور این ناتوانی را باور میکنند. این پدیده را «درماندگی آموختهشده» مینامیم. زنی که باور کند برای هر حرکتی نیاز به اجازه یا همراهی یک مرد دارد، هرگز طعم بلوغ کامل روانی را نخواهد چشید.
نتیجهگیری: آزادی جنسیت ندارد؛ آزادی ضرورتِ روان است
زمان آن رسیده که تعریفمان از «آزادی» را بازنویسی کنیم. آزادی برای زنان، به معنای هرجومرج، فروپاشی خانواده یا جنگ با مردان نیست.
آزادی یعنی «عاملیت». یعنی یک انسان (فارغ از جنسیت) حق داشته باشد نویسندهی داستان زندگی خودش باشد. حق داشته باشد اشتباه کند، تجربه کند، شغل انتخاب کند، لباس انتخاب کند و مسیر خوشبختیاش را خودش ترسیم کند.
جامعهای که زنانش را محدود میکند، مردانش را نیز خوشبخت نمیکند. مردی که شریک زندگیاش یک زنِ وابسته، ترسو و فاقد استقلال است، باید بارِ سنگینِ مسئولیتِ دو نفر را به دوش بکشد. اما مردی که کنارِ یک «زنِ آزاد» ایستاده است، شریکی برابر، قدرتمند و راضی دارد.
بیایید در تربیت نسل بعد، استانداردها را یکسان کنیم. به دخترانمان بیاموزیم که «شجاعت» فضیلت است، نه فقط اطاعت. و به پسرانمان بیاموزیم که به استقلال زنان احترام بگذارند، نه اینکه از آن بترسند.
قفس، حتی اگر طلایی باشد و نامش «حمایت» باشد، همچنان قفس است و پرنده در قفس، شاید زنده بماند، اما هرگز «زندگی» نخواهد کرد.









